EY MEHRABAN
ای مهربان
وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود
وکوچه از صدای پای اخرین عابر تهی میشود
با کوله باری از غم و درد میروم و
ترا با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر تنها می گذارم
گریه مکن ای وارث شکوفایی باران من باید بروم تا با غم غریبی خویش
غم غربت را از جداره های دل عاشقان بزدایم
اما بدان نبض خاطرم هر لحظه بیاد تو می تپد
چته اسمون دوباره
کم اوردي باز ستاره؟
اشک نريز اخماتو وا کن
بخدا فايده نداره
ميگن اشک اگه بريزي
سبکت ميکنه اما
اوني که گذاشته رفته
کي ما رو به ياد مياره
اينقدربارون ميريزي
به تو شک ميکنه مهتاب
که ديشب بوده تابستون
وليکن امشب بهاره
دلتو بزن به دريا
تا بشي تنهاي تنها
يا شايد خدا بخواد و
بکنه بهت اشاره
اگه اون يه کم دوست داشت
بي خداحافظي نميرفت
دعا کن خدا تلافي
سر قلبش در نياره
اگه بي وفا نبود که
واسه تو عزيز نمي شد
اوني که بشکنه اما
بمونه اون موقع ياره
اسمون ديگه تموم کن
گريه رو فقط دعا کن
که خداي اسمونا
هيچ روزي تنهاش نذاره
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
ساعت 20:34 موضوع |
لینک ثابت
ایدین جان تو زنده ای
۳سال پيش وقتي يكي از عزيزانم رو از دست دادم اين متن رو نوشتم.حالا ميخوام اين نوشته رو از طرف خودم
تقديم كنم به روح آيدين نيكخواه بهرامي بازيكن بزرگ بسكتبال و خانواده محترمش

پرواز به بينهايت
آرام آرام برف ميبارد و زمين با شكوه را سفيدپوش ميكند.
رنگ سفيد ديگر رنگهارا محو ميكند و همه چيز را رو به سفيدي ميبرد.
اينها اشكهاي زمستاني فرشتگانيند كه از فراغ تو بر زمين ميآيند و سفيدي آنها،جاي خالي تو در صفحه دفتر روزگارست.
گويا روزهاي غمگين قرار هست كه تبديل به سالهاي غمگين شود و بيپايان گردد.
اين يك خداحافظيست.
من و تو همديگر را ترك ميكنيم.
تو بالهايت را ميگشايي و به دور دست،به آنسوي افق و به بينهايت پرواز ميكني.
تو به سوي معبود ميروي.
تو سبكبالتر و پر شور تر از هر زمان پرواز ميكني و بار ديگر شوق وصال را با لبخند شيرينت به من ياداور ميشوي.
آري هيچ چيزي روي زمين جاودانه نيست جز كردار نيك تو كه در رگهايت جاريست و آن زيبايي اعماق وجودت كه نوع ديگر چهره زميني توست.
تو به حقيقت با شجاعت و عشق ميپيوندي و به خانه خويش بازميگردي.
تورا بايدديد نه با نگاه،تورا بايد به آغوش خواند نه با دست،تورا بايد گرامي داشت با عشق،با عشق واقعي،با عشقي كه نه ريا دارد و نه جدايي،با عشقي كه ديگر جدايي در آن نيست.
تورا بايد با حقيقت وجودت لمس كرد.
نسيمي ميوزد و تو به دنبال آني و در اثناي آن مرا ميخواني و صدايت در ميان صداي نسيم محو ميشود و من تورا ميگريم كه تو گريه را انكار ميكني و صلاوت خود را خودنمايي ميداري.
من تورا به آغوش خود فرا ميخوانم و تو خبر از اورنگ شاهي خود ميدهي.
نسيمي ميوزد و تو زانو ميزني در قبال وصال.
چشمهاي من آرام آرام بسته ميشوند تا تورا ببينم.
تو آنقدر دور هستي كه من نزديكيت را در كنار خود حس ميكنم.
تو در ماواراي طلوع ستارگان هستي.و من ميدانم كه تورا تنها در دنبال ياس كبود ميتوان يافت.
تورا وداع ميگويم و آرزوي ديدارت را دارم در كنار حقيقت.
بالهايت را بگشا و پرواز كن.
سفيدپوش مثل كبوتران پرواز كن.
ميدانم كه هيچ چيز در جايي كه من هستم ماندگار نيست.و تو به جايي ميروي كه ماندگار بماني.
در آغوش حقيقت.
پس بدرود.
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه دوازدهم دی 1386
ساعت 15:7 موضوع |
لینک ثابت
این جاده به سوی تو نمی آید ...
این جاده به سوی تو نمی آید گلی در کنار آن نمیروید کجا بروم؟از که بپرسم نشانی نگاه تو را ؟کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟کجابروم که نه فرهاد کوهکنی باشد و نه شیرینی نه مجنون بیابانگرد و نه لیلایی نه یعقوب و نه پیراهنی؟
کجا بروم که فقط تو باشی و زمزمه ای که از تو شروع شود و به دریایی دور بریزد؟فقط تو باشی ونه حتی گل سرخی که عطر نفس تو را دارد و تا آسمان قد کشیده است نه ستاره ای باشد و نه ماه پاره ای فقط نگاه تو باشد و راغی که از خورشید روشن تر است
با این پاهای خسته و دستهای بسته به کجا بروم که نه خزانی باشد و نه بهاری و نه سکوتی باشد و نه آوازهای یک قناری ؟
این جاده های وهم آلود نه سیب را می شنا سند و نه بالهای پروانه را هرگز به تو نخواهند رسید به کجا بروم که نه من باشم و نه شعرهای رنگ پریده ام ؟
نه شب باشد و نه روز نه هوا و نه خلا نه عشق و نه نفرت نه دیو و نه فرشته
این سایه های سرد دنبال تو نیستند این آینه های مغرور تو را نشان نمی دهند این نی های شکسته از تو نمی گویند
کجا بروم تو بگو !کجا بروم که جز تپش های دل تو ردی در زندگیم نباشد ؟کجا بروم کجا بروم که همه آرزوی من جز بندگی تو نباشد ؟؟؟
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه ششم دی 1386
ساعت 13:19 موضوع |
لینک ثابت
سنگ تراش
به تراش ای سنگ تراش
سنگی از معدن درد بهر مزارم به تراش
روی سنگ قبر من عکس از چهره زیبای نگارم به تراش
به تراش ای سنگ تراش
بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش بنویس تا بدونه عمرمو دادم براش
به تراش ای سنگ تراش
رو نوشته های سنگ قبر من تو با خون جگرم رنگی بزن درکناردل صد پاره من جلوخ ای از یج دل سنگی بکش
سنگ تراش پایین این دل بنویس عاشق زاری رو کشته با جفاش بس که روز و شب میجنگید با دلم سایه ای از یک خروس جنگی بکش
به تراش ای سنگ تراش
روز اشناییمون رو تنه درخت بید یار بی وفای من عکس دوتا دلو کشید
گفت یکی از اون دل فدای اون یکی میشه عاقبت کشت دلمو تا که به ارزوش رسید
به تراش ای سنگ تراش....
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه ششم دی 1386
ساعت 13:6 موضوع |
لینک ثابت
be daram bezanid

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید
من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه ششم دی 1386
ساعت 13:5 موضوع |
لینک ثابت