تبليغاتX
example: *(`'·.¸* عاشق دل سوخته *¸.· '´) *

*(`'·.¸* عاشق دل سوخته *¸.· '´) *

برای اخرین بار

برای آخرين بار می رفتم
             می رفتم تا دلش را پس دهم
                             رفتم و هديه اش را بردم
                                             کز خاطرم رود.
بدو گفتم: اينم از ديدار آخر
           با رفتنش.با پس دادن هديه اش
                           گمان می کردم می توانم
                                    او را برای هميشه فراموش کنم
             
اشتباه کردم. اشتباه
           او هنوز هم باقی ست
                         چهره اش يک چشمه ی نورانی ست

                              اشتباه کردم. اشتباه

او هنوز بر وسعت چشمانم
                  در دلم باقی ست
         آخر او
                     يادگار روزهای شیرین من است.....
 
بارها و بارها
        با تو تنها بوده ام در ذهن خويش
و در روياهايم
         در آغوشت گرفته ام هزاران بار.
              گاه مي بينمت
                  کز کنارم ميگذري
يا که در آستانه در
          با لبخندي به من سلام ميکني!
        آرزو دارم
               که در آغوشت بگيرم نه در رويا.
و پرتو خورشيد را لابلاي موهايت ببينم.
          و به تو هزاران بار بگويم
                آنچه را که تا بحال نگفته ام.


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت


 

  

ديروز تو بودی و گام به گام با تو
امروز ياد خاطرات
ديوانه تر از گذشته فرياد جنون سر می دهم
فراموشی جايی نخواهد داشت
من با ياد تو نفس می کشم
جمعه ی سياه رفته است
ياد تو از خاطر من نمی رود
ديروز...لحظه لحظه ها
پر بود ز شادی
آخر ما با هم بوديم
همره هم بوديم
ما ديوانه ی هم بوديم
من ديوانه ات می مانم
و به آن افتخار می کنم
آخر تو همه ی زندگی من هستی
همه ی بود و نبود.
عشق و و جود.


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 14:54 موضوع | لینک ثابت


    

سايه ام ، با وسعت نگاه  تو در آسمان
                   و من، با خيال تو
                                          لحظه لحظه بی قرار
ای تو جاری، ای تو بودنم
          ای تو آرام وجودم
                             و دگر بار تو را می خواهم
                                               و تو را می جويم
لحظه ای با من باش
             تا به اندازه ی اندام ظریف مهتاب
                         شب را با تو تعبير کنم
                جز به ناگه
                                در اين خواب سحرگاهی خود
من نمی دانم که هستی و چه هستی؟
              از کجايی؟
                        لحظه ای با من باش
             لحظه ای.....
 
 
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست
اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا
باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده.
بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
بدان که با آمدنت غم براي هميشه مرا ترک خواهد کرد


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 14:32 موضوع | لینک ثابت


دوستت خواهم داشت ........

                              
در گذر از عبور عاطفه ها
           در فراسوی روزنه ی باغها
درتکاپوی خاطره های ناتمام
        و در ورای تمامی نقش های بر جسته زندگیم
                  فرصت شیرین با تو بودن را ارج می نهم
     خاطر پر آشوبم را یاد تو مرحم است
            تو را تا همیشه با برترین احساسم خواهم سرود
        دوستت خواهم داشت و از یاد نخواهمت برد...
 
                
 


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 17:29 موضوع | لینک ثابت


                                
 
                
هنگامی كه آوازه ی كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت
…….
داغی است بر زبان سايه ها
باز هم يادت
…..
شرری می شود بر قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی
به اميد احيای خاطره ای متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب

نمی گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور
رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش....


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 17:25 موضوع | لینک ثابت


@*** aloo aloo salam***@

 

                                     

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :
اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود
بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار
بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من
 خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه
 فراموشت کنم؟
               
 
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

  


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت


تو بیا و بنویس.

         

خانه ام بی آتش
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد  ببین خرد شده!
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم..
راست گفتند  می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی  آبیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن!  "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ئ خفاشان !!
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
 کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
 من دگر خسته ام از این تب و تاب .
 تو بیا و بنویس.


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 20:54 موضوع | لینک ثابت


...... کودکی ......

 

  

             ...... کودکی ......

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي
خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته
فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني
ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !
وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چی بازي ميكنند

آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ هم بازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !

وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها رابيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني
 
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....

فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :
خيلي بزرگ شده بود
.
.
.


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 19:37 موضوع | لینک ثابت


مهربونی ممنوع

 

 

مهرباني ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه ی جيبت بگذار
تا كه پابند نباشي به كسي دست بدهي
خارهايي هستند كه ز سر پنجه ی دوست، با سرانگشتانت مي جنگند
دوستي مسخره است
مهرباني ممنوع !
و تو اي دوست ترين

 

              

در نهانخانه ی جيبت بگذار، دست سوزنده ی مشتاقت را
من و تو
بايد از سلسله ی بايدها, دستهامان را زنجير كنيم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسير كنيم
و نگوئيم كه بازيگر يك قصه معتبريم
كاش ميدانستي
كه نبايد حس كرد، كه نبايد دل بست
در فضايي كه پر از همهمه ی آدمهاست
من گرفتارترين تنهايم ، تو گرفتارترين
دل ما بسته وابستگي است
قصه ی بودن من ، طرح يك خستگي است؟


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

JavaScript Codes