تبليغاتX
example: *(`'·.¸* عاشق دل سوخته *¸.· '´) *

*(`'·.¸* عاشق دل سوخته *¸.· '´) *

 

       

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ...


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت


بگذارید

 

          

 

بگذار
بگذار زمان راه  بگشاید
بگذار سرزمین روزهای بلند
تاریکی را جواب گوید!
بگذار آفتاب بذر روشنائی بپاشد
بگذار مهتاب
 نور بریزد در حوض آسمان شب
....
همیشه راهی هست
در بن بست ها نیز
همیشه امیدی هست
در ناامیدی ها نیز
....
همیشه مسافر فقط نخواهد رفت
روزی باز خواهد گشت
....
گذر آبهای روان نیز 
 بازگشت ابرهاست
...
وبارش باران ها
وصال دوباره آب با رود!!!
همیشه چنین نخواهد ماند
همیشه دلتنگی نخواهد بود
لبخند روزی دوباره
بر لبهای بسته
باز خواهد گشت
ناامید نباش ای دل
ناامید نباش
....


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت


لحظه دیدار

  

لحظه ء دیدار
 
خانه ای تنهاست ..چشم  من   اما
 
آشنا  با گوشه  های  خانه محزون
 
آینه در کنج دیواری...
 
در صدای  بیصدائی ها
 
قصه گویداز جدائی ها
 
صندلی ها تکیه بر میز کنار خویش
 
خسته اند از انتظاری گنگ
 
بس اسیر حسرت یک جنبش کوتاه
 
ساکت و خاموش
....
 
پرده های پر غبار اما...
 
آرزومند  صفای  نور    خورشیدند
 
وه چه غمگینند
....
 
ساعتی..در تیک تاک غصه دار خویش
 
آن دل بی تاب عاشــــق را
 
آ ن نگاه  شاد   و خندان  را
 
بر تن آن عقربکهای خوش دیروز میــــجوید
....
 
لیک این صبح خوش امـــروز
 
پیک شادی را  هنوز ،اندر پس یک راز
 
بر تن این پرده های شیشهء خاکی
 
از نگاه خانهء محزون
 
فرو بسته ست!!!
 
عقربکها نیز
 
بی خبر از معنی شادان خود هستند
 
تیک تاک لحظه ء دیدار
 
می گشایم پرده را ارام
 
گوئیا اینک نگاه خانهء محزون
 
با شگفتی سخت ...
 
حیران است
...


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت


خدایا تنهام نزار

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

 

یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید

 

فریاد براورد خدایا با من حرف بزن......اذرخش در اسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید اما مرد ندید

 

 

این مطلب تو ایمیلم اومد و اینجا درج کردم

 

برو به ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت


می ترسم

 

                   

ﻣﻰدانم
ﻣﻰدانم بعد هر خنده من گریه ای طولانی است
من پس از هر خنده خود ﻣﻰترسم
که دگر اشک ندارم که رها سازم و در نوبت خنده دیگر باشم
و ترکهای لبم
اشکهایم را به اسارت بردند
ﻣﻰدانم
ﻣﻰدانم قلب من خاموش است
و هرزگاهی ﻣﻰگردد تپشی
تا که من باشم و زجرم بدهد
دنده های قفس سینه من
بطن من را بستند
خنده تلخ من آیا خبر از درد درونم دارد؟
تو نخواهی فهمید
بطن من را بستند
اشکهایم را به اسارت بردند
زیر لب ﻣﻰخندم
در دلم ﻣﻰترسم


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 21:19 موضوع | لینک ثابت


به نام آن گوشه ی آسمان
 
خدایا  به داده هایت شکر .
          به نداده هایت شکر .
          به گرفته هایت شکر .
چون    داده هایت نعمت .
         نداده هایت حکمت .
و       گرفتنه هایت امتحان است .
 
***  در انتظار لحظه ها  ***
 
سلام
 
ساعت ، بمان نرو
دیگر زمان زیادی نمانده است
باید کمی ستاره ببینیم در آسمان
باید نهال خنده بکارم به روی لب
تا انتهای خط
راهی نمانده است
تیک تاک عمر من
آه.. ای دقیقه های عجول  و فراری ام
رخصت نمیدهید ؟
بر من چه کارهای زیادی که مانده است 
زین خیل آرزوی فراوان دور دست 
ناگه چه دیر شد
زین فرصتی که نمیآیدم به دست
آخر کجا شدند
ایوان و چای و حوض 
و آن کودکی که پر از  خاطرات سبز
از دست رفته اند
ساعت ، تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو ..
باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض
با چتر های بسته ، بجویم سرشک اشک
ایینه ، خنده های من از یاد برده است
باید دوباره بیابم نشان عشق
گویی که سالهاست
من با کسی ، که نه
گویی که با خودم
من قهر بوده ام
دیگر یواشکی به دلم پر نمیکشد
قاشقزنی ، به پشت پنجره قاشق نمیزند
بادبادکی به اسمان سپیدم نمیرود
دیگر دلم ، زروی آتش گرمی نمی پرد
اینک من و دقایقی پر از شاید و اگر
در انتظار چه ؟
خود نیز مانده ام
بی پرده با تو بگویم عزیز دل
یک شب چه کودکانه به خواب سپید و پاک
ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام
در این زمانه آدم بزرگها
من سخت گشته ام
گویی کسی ، شبانه ، کودکی ام را ربوده است
از ان همه امید و خنده و احساس پاک و ناب
از لذت نشستن در حوض لحظه ها
چیزی نمانده است
باید شروع کنم
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام
یک نقطه مینهم
اینک منم
برپا و استوار در اغاز خط نو
خوش خط تر از گذشته
آری منم ، که دفتر عمرم  نوشته ام
بد خط ، سیاه ، خط خورده
کسی را گناه نیست
اه ای خدای من
از دفتر حیاتی چند برگ عمر من
چند صفحه مانده است ؟
دیگر گلایه بس
باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم
باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای
تا هست دفتری
تا مانده برگ نو
باید تمام ورق های رفته را
خط خورده یا سیاه
دیگر زیاد برد
دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم
یک جعبه ابرنگ
و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات 
ابی اسمان
سرخی به گونه ها
زردی به اتش و سبزی به زندگی
اینک منم قلم به دست
خطاط لحظه ها
نقاش عمر خود
ساعت نماند و رفت
در این دو روز عمر
پیروز ان کسی
که در دفتر حیات
تکلیف هرچه بود
این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت….


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت


پاییز

برگها زير پام خشخش ميكنن!اينا همون برگهايي
هستن كه روزگار نه چندان دور سايبون پرستوها بودن!
اما با اومدن پاييز پرستوها رفتن و برگها زير پاها له
! شدن
صداي نم نم بارون فضاي كوچه رو پر كرده و هيچ
صدايي جز صداي بارون غمناك پاييزي به گوش  نمياد!
با خودم به اين فكر ميكنم كه چرا وقتي پاييز مياد ادم
 بيشتر به روزهاي رفته و خاطراتش فكر مي‌كنه؟!
ياد اونروزاي خوب!ياد باروناي بهار!ياد صداي پرنده ها
 زير سايه برگهايي كه الان زير پاها له ميشن مثل دل
خيلي از ادمها !
چه زودرفتن اونروزهاي قشنگ!چه زود خنده ها از روي
لبها مثل برگهاي پاييزي پايين ميريزن!
چه زور بايد فراغ رو پذيرفت و چه راحت بايد با دل
شكسته سر كرد!برگها خورد ميشن!به افق نگاه
 ميكنم!اما مگه تو هواي باروني و ابري افق هم ديده
ميشه!
وقتي به نقشه دنيا نگاه ميكنم خيلي بزرگ و وسيع به
نظر مياد!اين چه سري كه بعضي ادما تو ابن دنياي به
 ابن بزرگي جايي ندارن اما تو دلهاي به اين كوچيكي به
 راحتي جا ميشن؟!
بعضي وقتها بعضي ها ميرن تا بيشتر بمونن!از
 چشمامون دور ميشن تا تو دلامون جا بگيرن!
اما تو اين دلهاي شكسته پاييزي...........
آي ادما يادتون نره اون برگي كه دارين زير پاهاتون لهش ميكنين
هموني كه تو بهار سايبون پرستو ها بود!


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 15:36 موضوع | لینک ثابت


مناجات نامه

 

       

 
آرزو
 
آرزو داشتم ، چه آرزو های بزرگی!چه آرزو های دور و درازی!چه آرزو های طلایی ای که احساس می کنم همه اش خاک شده
اکنون نا امید و دل شکسته دست ازآرزو هایم برداشته و تسلیم قضا و قدر شده ام.فقیر، بدبخت و بینوا،دل بر مرگ نهاده ام و فهمی ده ام که در خلال این تاریخ دراز پر درد،هزاران هزار چون منی ،آرزو های بلند در سر داشته اند و همه پس از تجارب تلخ به خاک رفته اند
من بهتر و بلند پایه تر از آنها نیستم و ادعا های گزاف نباید بپرورانم و نباید انتظارات بیجا داشته باشم.اکنون حیات در نظرم آنقدر پست شده که به خاطر جان خود با هستی همه دنیا حاضر نیستم حقی را زیر پا بگذارم یا دانه ای را به زور از موری بستانم یا در ادای کلمه حق از مرگ یا چیزی یا کسی وحشت کنم
بلکه دست از جان شسته،خود به پیشوازت آمده ام  و همه هستی خود را خالصانه تقدیم کرده ام
  درباره ی آرزوهاتون خوب فکر کنید


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت


عشقولانه

 

        اینم مطالب رو تو تلتکست دیدم و خیلی خوشم اومد گفتم بیارم تو وبلاگم

 

         وقتی به دیابت مبتلا شدم تلخی قند را حس کردم

 

     تلاش رو از ستاره یاد بگیر که برای به چشم امدن ، روز و شب

                    در حال چشمک زدن است

 

      به قلب سنگیم افتخار میکردم ،  چون غم روزگار اثری در ان

      نداشت ! ولی نمیدانستم با سنگتراش با تجربه طرفم


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت


 

       

                                              هر كسي دو بار مي ميرد 
                      يكبار آنوقت كه عشق از دلش مي رود وكسي ديگر دوستش ندارد
 
                               بار ديگر آنوقـت كـه زنـدگــاني را وداع مـي گويد

                                اما مرگ زندگي در برابر مرگ عشق ناچيز است

                                                                              

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت

بيـچــاره از اين عــشـــق سوخــتـن آمـــوخــت

فـــرق مـنـو پـــــروانـــــــه در ايـن اســـــــــت

پــروانه پرش سوخــت ولي من جــگرم سوخت


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت


راز

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي

هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم

راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي

عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم

 

پاييز مشق هايش را در كوچه و خيابان مي نويسد

اما رفتگر آنها را پاك مي كند!!!

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت


چت با خدا

 
                                   
 
 
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی:
و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.


 
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.::
ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


ESHAGH / ASHEGH/ MASHOGH@

 

 

مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...!

او رفت، تنها ماند...! زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد!

از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو...!

گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد!

گفت: عشق آسودگيست، خيال است...! خيالي خوش!!

گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!

گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!

گفت: عشق ساده است! همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق هاي زودگذر، عشق هاي سادهء اينجايي و عشق هاي نزديک و لحظه اي!

گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي...!!

گفتم: عشق يک ماجراست، ماجرايي که بايد آن را بسازي!

گفتم: عشق درد است درد تولدي نو، عشق تولد است به دست خويشتن!

گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!

گفتم: عشق جستجوست، نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است!

گفتم: عشق درد است! دير است و سخت است!

گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...!

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!

گفتم: عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد، مگر به مرگ...!!!


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

JavaScript Codes