نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 17:29 موضوع | لینک ثابت
در ورقْ کاغذِ کاهی بیخطّی
شطرنج زندگیام آغاز کردم
با پانزده مهره بینام و نشان
آهنگ مبارزهام را ساز کردم
من تهی بودم از هر رنگ سیاه
و همین بود عامل بدبختی من
که شب یاور مهرههای مشکی است
و همین شد که شبی
هشت سیاهپوش سوار
همه هشت سرباز مرا
به سرنیزه غفلت کشتند
اسبهای من را خَستند
قلعه محکم رخهایم را
عاجهای هر دو فیل من بشکستند
و وزیرم که شبی
ترس اسارت به تنش باخته بود
و مرا مبلغ آزادی خویش یافته بود
چه خیانتها و چه غارتها کرد
و کنون چندین سال است که من
در سیاهچال همان کاغذ بیخط و نشان
فریاد غم و افسوس بر لب سردم دارم
و چه حاصل باشد از این همه فریاد و فغان
که عُمق سیاهچال اُمیدم از تَن بیشتر است
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت
من از این بازدم و دم به ستوه آمدهام
که چرا باید نفس را درون و سپس بیرون داد؟
که اصلاً فلسفه زیستن من در چیست؟
من از این عمر دراز به ستوه آمدهام
و کدامین ساحل آرامش؟
تن مخدوش مرا
بیانگیزه و بیقصد در پناه خود میگیرد
و کدامین مرهم؟
زخمهای مرا
بیترس عفونت در بر خود میگیرد
و مرا نیست تک درختی
که تن غم سوختهام را از خورشید
بیدغدغه و بیمزد حمایت سازد
تن آزرده و مجروحم را
میسپارم بر موج
که مرا بر ساحل آرامش روحم ببرد
ای دریغا
سنگهای فرسایش
راه آرام عبورم را
بر من و روح و تنم میبندن
و یک برخورد سنگین
و گشایش چشمهای غمگین
و حسرت یک لحظه رویای رنگین
ای دریغا در سقوط زندگی افتادم
از چاله در آمدم و بر چاه افتادم
کاش یک دم٬ دم میرمید از بازدم
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت

*******
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 19:15 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 16:27 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت
وصال 
یکدیگر را در سینه جای دادند
پارک کوچک و خلوت!!! چه شغل شاعرانه ای
دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند










نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت


نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 15:46 موضوع | لینک ثابت

سلامی به گرمی دلهای عاشق




فرا رسیدن بهار قرآن و طلوع سحر بر شما دوستان مبارک باد

امام محمد باقر (علیه السلام) می فرمایند:
هر چیزی را بهاری است و بهار قرآن ماه رمضان است

اولـش نــام خداونــد جهـــان
که به ما کرده کـرامت رمضـان
![]()
رمضـان ماه شهـادت و شـرف
ماه رحمت و رسیدن به هدف
![]()
شده چون مـاه صـفا ، مـاه وفـا
مـاه فخـر و شـرف و عـزّ و سخا
![]()
چون عنایت شود از سـوی خدا
به همه خلـق جـهان از همه جا
![]()
کـه تــصـدق بنمـا بـر فـقـر
تا خدا گیرد هرآن دست تو را
![]()
ماه احسـان و نکویــی به فـقیر
مـاه اطـعـام مـسـکیـن و اسـیـر
![]()
رمـضـان مـاه عبـادت و نمــاز
ماه تـسبیح و ثنـا ، راز و نـیـاز
![]()
توصیـه گشتـه که سختـی بکشیـد
مـزه ی تـلـخ فقیـری بـچشـیـد
![]()
یـادی از روز قیـامـت بـکنـیـد
صـرفه جویـی و قناعـت بـکنیـد
![]()
تا شـود راضـی از اعمـال شما
بـدهـد ربّ کــریــم اجــر تـورا
![]()
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 21:15 موضوع | لینک ثابت

سلام به همگی دوستان
امروز اولین سالگرد اشنایی من و طاهره جونم بود سال قبل در همچین
روزایی بود که برای مسافرت بادوستان به شمال کشور رفتیم برای تفریح
و بعدش به تنهایی رفتم برای رسیدن به خونه عشقم میخوام از همین جا
بهش بگم که چغدر دوستش دارم و براش میمیرم ![]()
![]()
![]()
![]()
امسال کنکور امتحان داده از همه شما خواهش میکنم تا دعا کنید قبول بشه
تا منم بتونم بیشتر ببینمش ![]()
![]()
![]()
![]()
خوب خیلی بی معرفت هستی اگه سر زده باشی و نظرت و در مورد
وبلاگم نگید
پرنده ای را که دوستش داری
رهایش کن اگر عاشقت
باشه بر میگرده
وگرنه هیچوقت عاشقت نبوده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


اولین سالگرد اشنایی مون مبارک



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 17:14 موضوع | لینک ثابت
آسمان امشب به حالم مویه کن
روح تب دار مرا پاشویه کن
آتش افکند عاشقی بر حاصلم
گریه کن در مجلس ختم دلم
گریه کن ای عشق روحم تیر خورد
شانه احساس من شمشیر خورد
آن که میگفتند پشت قابهاست
دختر فرمانروای آبهاست

آن که میگفتند از جنس گل است
شرح احساسات سبز بلبل است
او شبی آمد آمد مرا دیوانه کرد
او مرا یک باغ بی پروانه کرد
آمد از دردش پرم کرد و گذشت
بیوفا سیلی خورم کرد و گذشت
رفت و من در پیش پایش گم شدم
از جنون ورد لب مردم شدم
ای دل دیوانه مستی میکنی
باز هم شبنم پرستی میکنی
رام هر کس کی شود آهوی دشت
ای دل دیوانه دیدی برنگشت
من که گفتم این پرستو مردنیست
من که گفتم این بهار افسردنیست
من که گفتم ای دل بی بند و بار
عشق یعنی رنج یعنی انتحار
عشق خونت را دواتت میکند
شاه اگر باشی عشق ماتت میکند
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 17:8 موضوع | لینک ثابت

پروردگار را
من همان پریشان حال همیشگی ام با چشمانی پر از اشک
با قلبی آکنده از درد با دستی که همیشه به سوی درگاهت
دراز است
ازین دنیای تیره و تار به تو پناه اورده ام
پروردگارا
یاریم ده و نگذار در باتلاق دنیافرو روم دلم برایت تنگ است دستهایم
را بگیر
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 17:5 موضوع | لینک ثابت

نمیدانم چرا باید چنین ساز مخالف سر کنم یکسر
نمیدانم چرا گردونه را وارونه میبینم
در این بهر خروشان ... دگر راه نجاتی نیست
نمیدانم چرا این چشمه را خشکیده میبینم
همه دنیای من شد شک و تردید و فقط یک چیز...
و آن اینکه دلی را عاشق و شیدای دلداری نمیبینم
چرا باید چنین باشد؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟
زمانی بود ؛کاتب مشق عشق میکرد و دیگر هیچ
زمانی بود ؛درویشی و مهر و دوستی هر جا هویدا بود
چرا باید به جای مهر /کینه را مهمان دلها کرد
چرا باید به جای دوست / دشمن را هم اوا بود
چرا رسم زمان باید چنین گردد
همه دلها شده سنگی / همه در فکر آزارند
بدا بر حال ما / قربانیاتی بی سر انجامیم
عجب ره توشه ای داریم !!!!
چرا ما بی سرانجامیم؟ چرا تنهای تنهاییم.؟
و ختم کلام اینکه....
بی وقفه بر پیکره روزگار می کوبد
پتک عصیانگر گناه
با ثانیه هایی از جنس خطا
و عمری که به تاراج می رود
پس تمام خواسته هایت را در سینه حبس کن
و هرگز امید زندگی را
به زنگار خاکستری گناه / کینه /نفرت مفروش
خود را به تقدیر بسپار و اگر توانی داشتی مبارزه کن
تا آبدیده شود دلت برای مرگ آینده
برای مرگ آینده
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 16:32 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 16:0 موضوع | لینک ثابت
.jpg)
به نام آنکه معبود است و معشوق
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 12:43 موضوع | لینک ثابت
![]()
تو رو به قیمت جون به همین یه لقمه نون
تو رو به ماه آسمون به عاشقای بی نشون
تو رو به حرمت چشات به همه مقدسات
تو رو به خود خدا به حق حق شبونه هات
قسمت میدم.....![]()
قسمت میدم از عشقم نگذری قسمت میدم که از اینجا نری
قسمت میدم.....![]()
تو رو به خود خدا به تموم این شبها
تو رو جون رازقی به نماز عاشقی
قسمت میدم.....![]()

من و ببخش که عاشقتم
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 13:19 موضوع | لینک ثابت
ديدم كه تو دريايي و من رود شدم
در وسعت چشمان تو محدود شدم
آن روز كه در آتش عشق افتادم
سر سبز تر از آتش نمرود شدم...

همیشه انقدرساده نرو ومگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن ........شاید کسی در پی تو میدود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند ........و تو هیچ وقت او را ندیده ای
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 13:17 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY