تو را داشتن
حتی برای لحظه ای
ارزش یک عمر بی کسی من بود
داشته های من
همیشه برای رویا بود
و فقط نداشته ها
سهم من ...
تو می دانی آن وقت که تکه نوری را طلب کردم
مرا تک ستاره ای دادند
که فانوس راهم باشد
و بعد ...
به جرم وابستگی
خیالش را هم از من ربودند ...

این دلتنگی لعنتی
از کجا می آید
می دانی ... ؟
تو هیچ می دانی
امتداد لحظه های کسالت بار
کدام تجربه را تکرار می کند ... ؟
تو می دانی ...
اما ...
مي خواهي نداني كه مي داني ...
تو مي داني ... تو مي داني ... !
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت
یکی بود
یکی نبود ...
غیر از خدا
هیچ کس نبود
هیچ کس نبود ...
هرگز نبود انگار ...
چند دقیقه مانده به آمدنش
حسرت جای خالی کسی را می خوردم که نبود
و چند دقیقه گذشته از رفتنش
حسرت جای خالی کسی را می خوردم
که تمام زندگی ام را پر کرده بود ...

هرگز نبود انگار ...
و حال ...
در غروب تمام آرزوهایم
و درست اینجا ... در جنوب تمام رویاهایم
عهدی که با خود بسته بودم را می شکنم
و برای اولین بار اشک را جانشین بغض می کنم
و تو را سهمی از تمام گریه هایم می گذارم
و قصه خود را تمام می کنم
پایان قصه من همه به خانه شان می رسند حتی کلاغ ها
این قصه را خودم تمام می کنم ...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت
واژه های بی ثمر
نگاه های بی نظر
و لحظه های بی خبر
بیچاره من ...
بیچاره تو ...
بیچاره من برای لبخند های ساختگی
بیچاره من برای این بغض همیشگی
و برای آن همه حس غریبگی
بیچاره من ...
بیچاره تو ...
بیچاره تو برای آن نگاه عروسکی
بیچاره تو برای این حضور مترسکی
و برای آن همه غرور کاغذی
بیچاره من ...
بیچاره تو ...
بیچاره تمام آرزوهای بر باد سپرده
بیچاره همه لحظه های از یاد برده
و بیچاره آن روح در تن مرده
بیچاره من ...
بیچاره تو ...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت
بگذار با چشمان تو ببینم.........

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت

می خواهم بروم
از یک راه گم
به سرزمین قلبهای سپید
آنجا که مردمانش هرگز با دست بی وضو نان نمی خورند
آنجا که به کودکانشان دروغ نمی گویند تا از سر بازشان کنند
آنجا که رنگ شب را سپید می پندارند
آنجا که با نگاه هاشان حرف می زنند
لبانشان را به هم سپرده اند
آنجا که عشق هنوز مقدس است
آنجا که بتوان معنی رهایی را حس کرد
نمی خواهم متعلق باشم
به هیچ چیز
جز به تو
اسارت نقطه ی پایان من است
جز به دستان تو
اینجا را بگذار برای همینان
بیا
بیا با من تا برویم از میان این مردمان ساکن
که دریچه های دلشان همیشه بسته است
از ترس عاشق شدن
بیا با من تا رها شویم
از هر چه گیر و دار است
با من باش
تا با تو باشم
تا با هر چه دارم و ندارم
برای تو باشم
تا عاشق باشم
فقط و فقط
عاشق تو ...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 20:13 موضوع | لینک ثابت

اگه تنها و غریبی
اگه دلتنگی و خسته
دل دریاییتو حتی
اگه موج غم شکسته
غم و جا بذار تو ساحل
دلتو بزن به دریا
می شه دنیا مثه زندون
واسه آدمای تنها
نگاه کن یه مرد تنها
روی ماسه های ساحل
با سر انگشتای خسته ش
می کشه عکس دو تا دل
خدا می دونه که چشماش
چشمه ی اشک و دلش خون
می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه
واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه
نزارین آبی دریا بشه رنگ نا امیدی
شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی

بسترم صدف خالي يك تنهايي است وتو
چون مرواريد گردن اويز كسان دگري
فروتنانه مي شكنم در مقابل گردباد اندوهت
وشكران حيات را قطره قطره مي نوشم
چه سهمناك عقوبتي است تاوان گناهي كه نكردم
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 15:1 موضوع | لینک ثابت

خيلي سخته
خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت
ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي





بخند وبه زندگئ اميدوار باش



نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 14:3 موضوع | لینک ثابت
هر شامگاه پرده ی مخمل خیال از دیدگانم بر می گیرم و تمامی وجودم ماه را قطره قطره
می نوشم درخشش طلایی ماه و پرتوهای نقره ای آن را در خود حل می کنم و در جزء
جزء آن تو را می جویم .
ای مهربان
ماه خیالی است در ذهن من که تو سردار آنی ، ماه تصویری است از تو در فراسوی
چشمانم در وادی عشق در قاب چهره ی ماه تو را می جویم و در میان امواج نور
می یابمت.

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 13:52 موضوع | لینک ثابت

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم
نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.
زيبــــــاترين سخني که شنيدم
سکوت دوست داشتني توبود.
زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.
زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود.
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.
زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود .
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود .
زيباترين اعترافم عشق توبود .
تقدیم به عشقم
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت





تو را خواهم تو را تنها
كه در يك گوشه از قلبت به جا مانم
نه با يك بوسه شيرين نه با يك حلقه زرين
كه تنها در نگاهت آشنا مانم




دمي با غم بسر بردن جهان يكسر نمي ارزد
به مي بفروش دلق ماكزين بهترنمي ارزد
شكوه تاج سلطاني كه بيم جان درودرج است
كلاهي دلكش است اما بترك سرنمي ارزد
چه آسان مي نموداول غم دريابه بوي سود
غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهرنمي ارزد
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت




![]()
























میلاد حضرت علی ابن ابیطالب
و روز پدر بر تو وهمه مسلمانان و ایرانیان



نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 17:19 موضوع | لینک ثابت
كاش مـي شــــــــــــــــد در كنـارت 
عاشـق و ديوانــــــــــــــــــــه بـودن 
بـا دل مســـــــــــــــــت و خرابـت
همدل وهــــــــم خانـه بـودن
كاش مـي شــــــــــــــــد در خيالـم 
خـواب ورويـــــــــــــــــاي توديـدن 
در دل شـب مســــــــــــــــت بــودن
چشـم زيبــــــــاي تـو ديـدن
كاش مـي شـد از نگاهـت
پل بـه دنيـاي دلـت زد 
مست چشمـــــــــان تـو بـود و ![]()
بوسـه نـا غافلــــــــــت زد!

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY