از این مطلب خیلی خوشم اومد گفتم تو این پستم قرارش بدم
بازم میام و داستان بعد عروسی رو براتون تعریف میکنم
پس منتظر باشید فعلا بای بای
عشق====>سرکاريه ... محبت====>تظاهره ... مهربوني====>مسخرست ...
وفا====>مرده ...
عهدوپيمون====>دلخوشيه ... عاطفه====>تموم شده ... مهر====> مدرسه باز ميشه
اگر ديدي جواني بر درختي تكيه كرده بزن تو سرش جوان بايد به خودش تكيه كنه____
اگه يکي رو ديدي که از نبودنت داغون شده => بدون که براش همه چي بودي ! اگه يکي رو
ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله => بدون که بدون تو مي ميره ! اگه يکي رو ديدي که
بعد رفتنت لباس سفيد پوشيده => بدون که بدون تو مرده ! اگه يکي رو ديدي که يه گوشه افتاده و
يه پارچه سفيد روش کشيدن => بدون واسه خاطر تو مرده
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 22:26 موضوع | لینک ثابت

امروزبه عادت هميشگي...
دردهاراشستم...
درآفتاب انداختم و..
دوباره پوشيدم.........
وقتي ميرفتي طلب يادگاري كردم...
وتوهيچ ندادي...
امااين دردهارابه يادگاري ازتودارم...
هرروزآنهارامي شويم ودرآفتاب مي اندازم و
دوباره به تن مي كنم...
آنقدرخوب نگهشان داشتم كه همه فكرمي كنندتازه هستند..
نگران نباش...توآنقدرزندگي رابه كامم تلخ كردي كه
اين دردهاهيچ وقت كهنه نمي شوند...
هميشه تازه اند...
تازه...
وهرصبح بابيدارشدنم به عادت هميشگي
دردهارامي شويم...
درآفتاب مي اندازم و...
دوباره مي پوشم......
وروزدردناك ديگري راآغازميكنم..

دل من خيلي وقت پيش شكسته بوداما..بارفتنت صداي شكستنش به گوش پري افسانه هاهم رسيد...دیگر حتی دیوهاهم بادل هایی سنگی برایم دل می سوزانند...
کجایی که بی توافسانه هم جایی برای من (لیلی تنها)ندارد..میگویدهمه قصه هابادوعاشق شروع می شوداگر میخواهی یکی راپیداکن بعدبیا...
من اماجزتوکسی رانمی خواهم...
هیچ کس را!!!
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت


به بازار سیاه رفـــــــــتم برای خریدن عشق
ولی در ابــــــــــتدای ورودم روی کاغذی خواندم
در غــــــــرفه هــــــــــوس بازان
عشق را به حـــــــــــراج گــــــــــذاشته اند
به قیمت نابــــــــــودی پـــــــــــــاک بازان

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 19:52 موضوع | لینک ثابت

چه زیباست بخاطر تو زیستن برای تو ماندن به عشق
تو سوختن وبه پای تو مردن وچه تلخ وغم انگیز است
دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق و دنیای تو
نرسیدن ای کاش میدانستی بدون تو مرگ گواراترین
زندگیست بدون تو بودن وبدور از دستان مهربانت
زندگی چه تلخ وناشکیباست ای کاش می دانستی
مرز خواستن کجاست وای کاش می دیدی قلبی را که
فقط برای تو می تپد حرفهارا گاه نمی توان گفت من
لحظه های با تو بودن را با اشکهایم تداعی می کنم
وعطر نفسهای تورا در بند بند وجودم می بلعم
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 19:51 موضوع | لینک ثابت

پاییز را فراموش کن
وبه بهار بیندیش
چون خزان زندگی ما
هرگز فرا نخواهد رسید
من و تو همیشه در بهار زندگی خواهیم کرد
من پاییز و زمان را برای تو تبدیل به بهار خواهم کرد
اگر بدانم ....
با من و برای من خواهی ماند....
تقدیم به تو...
صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزی طعم شیرین با تو
بودن
را احساس کنم به عقربه ها التماس کردم تا تند
تر بر روی صفحه ی ساعت بچرخند بلکه روز موعود فرا
رسید
ومن سر شار از عطر نگاه تو شوم
اما تو.....
در مرداب زندگی...
در مرداب زندگی عاطفه مرده است صد افسوس که کسی نیست
تابوت آنرا بر دوش کشند
گریه می کنم تا در گریه هایم تو را ببینم و اشکم را
پاک میکنم تا کسی تورا نبیند
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت

وقتی دلتنگ شدی به یاد من باش که خیلی دوستت دارم
وقتی ناراحت شدی منو به یادت بیار که تنها امیدم بعد از خدا تویی
وقتی پر از سکوت شدی منو به یادت بیار که به صدات محتاجم
وقتی اون دلت خواست از قصه بشکنه به یادم باش که توی دلم واست خونه ساختم
وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد من باش که تو آغوشت جا میشم
وقتی به انگشتات نگاه کردی منو به یادت بیار که دستای ظریف دخترونه ام لای انگشتت گم می شه
وقتی شونه هات خسته شدن به یاد من باش که صدای گریه هات شونه مو می لرزونه
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 17:20 موضوع | لینک ثابت

کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم رو باور کنی
انگار که صدای پر از غصه ی نگاهم رو نمی شنوی
می دونم
اون غرور همیشگی ت نمیذاره که بگی دلتنگمی
به همان شب بارانی که
باران چشمانم امون نداد که قسم بخورم
که حتی شاپرک ها هم نفهمند
همیشه برای دیدنت
لحظه شماری میکنم
پس بگو که دوستم داری
حتی یکبار ![]()
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت
در مكتب ما رسم فراموشي نيست
در مسلك ما عشق هم آغوشي نيست
مهر تو گر به هستي ما فتاد
هرگز به سرش خيال خاموشي نيست

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 18:6 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیزم
چیزی به عروسی داداش هادی نمونده این چند روز اینقدر بهم خوش گذشته
که اصلا یادم رفت بیام وبلاگم رو اپ کنم عزیزان
حتما میدونید برای چی اره طاهره جونم اومده خیلی باهاش صحبت کردم
بهش میخوام بگم که وبلاگ درست کردم که اون هم بیاد تو کار وبلاگ بهم کمک کنه
و هر وقت خواست چیزی بگه تو وبلاگ برام بنویسه تا من هم از تنهایی در بیام
از شما دوستان گلم خواهش میکنم که دعا کنید که این موضوع رو قبول کنه![]()
![]()
![]()
![]()
خوب دیگه مزاحم نمیشم
راستی هر کس خواست تو عروسی شرکت کنه تو قسمت نظرات بگه تا ادرس بدم
بهش تا بیاد واقعا این حرف رو بی تعارف میگم بچه ها خیلی خوشحال میشم اگر بیاید
دیگه وقت ندارم الان طاهره جونم میاد اگه من نباشم منو میکشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب دوستان بای بای تا پست بعدی ![]()
همگیتون رو دوست دارم خیلی خیلی زیاد ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 17:50 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی دلت ميگيره ..
وقتی دلت آواره میشه ..
وقتی هیچ سرپناهی نداری ..
وقتی احساس میکنی تو هفت آسمون یه ستاره نداری ..
وقتی می فهمی که دنیا با همه ی قشنگیهای زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ...
وقتی چشات پُر از اشک هست و یه شونه ی مهربون برای گریه کردن نداری ...
وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو میکنی ..
او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن ...
سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ...
ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدست آوردی ؟
اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی، ببینی،بفهمی و درک کنی ... اونوقت تو برنده ای
حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کرده باشی! چون با چیزهایی که بدست
آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتری بنا کنی ..
عشق محال![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 16:56 موضوع | لینک ثابت

حيف اما من و تو دور از هم مي پويسم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو در لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا
اين دريا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 19:13 موضوع | لینک ثابت

نازنینم
این بار هم تو را
در هیاهوی یک التهاب می یابم
تورا آغاز می کنم بر روی سطرهای سپید
تا بر گهای دفتر زندگیم آرام آرام از ترانه
حضورت پر شود باز می گردم به آغاز
دوست داشتن رمزی برای رهایی
از تکرار است

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 19:4 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه امروز اتفاق جالبی برام افتاد میخوام براتون تعریف کنم
امروز با دوست صمیمیم علی ( علی اقا کرمه )
![]()
زدیم بیرون که روزنامه بخریم
یکدفعه به سرم زد بریم کجا شاه عبدالعظیم خلاصه زدیم که بمیریم رسیدیم حرم
پیدا که شدم زودی رفتم به سمت تلفن کارتی به عشقم زنگ بزنم
چون شماره شهر ری می افته مادرش نمیفهمه ![]()
![]()
منم شماره رو
گرفتم اره خودش گوشی رو برداشت بعد از مدتها تونستم قشنگ باهاش
صحبت کنم ( اخه مامانش و داداشش نبودن و تنها بود )
حدود ده دقیقه صحبت کردم باهاش خیلی روحیه ام باز شد بعد بهش
گفتم برای موفقیت خودت و خودم تو کنکور سراسری دعا میکنم که خیلی خوشحال شد
خداحافظی کردم با علی رفتیم تو حرم عبدالعظیم زیارت کنیم و زود برگشتیم
جای شما خالی بستنی زدیم تو رگ حال داد مخصوصا توی گرمای تهران
موتور رو روشن کردیم رفتیم سر کوچه حرم موتور رو نیروی انتظامی گرفت
![]()
![]()
![]()
ما هم التماس و خواهش کردیم ولی فایده نداشت با پای پیاده رفتیم خونه
اولش خوب اخرش ضد حال خیلی هم ضد حال بود
راستی بچه ها چیزی به عروسی داداش هادی نمونده هر کس خواست بیاد تو
قسمت نظرات بگه ادرس تالار رو بهش بدم بیاد بدون تعارف میگم
همگیتون رو خیلی خیلی دوست دارم تا اپ بعدی بای ![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت
نوشتن ازتورادردنيا باهيچ چيز عوض نمي كنم مگربا خودت كه آرزوييست محال من اگرازتو مي نويسم براي اينست كه بدانم زنده ام بدانم هوايي جزتو درنفس نيست بدانم انسا نم دلم شيشه ايست حباب خيا لم ازنوشتن توسخت شده است من اگرمي نويسم براي تو نيست اما بهانه ي نوشتنم تويي دلخوش نوشتن ازتونباشم چه كنم به كدام خا طره دل بندم تاهميشه داشته باشمت نوشتنم هم آزارت مي دهد اگرننويسم نيستم آرزوي نيستنم را كن تاديگرننويسم آرزو كن نباشم تا آزادشوي فرشته ي عذابت منم آرزو كن نيست شوم











نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت

خيلی سخته غرورت رو واسه يه نفر بشکني 
بعد بفهمي دوستت نداره 
خيلي سخته دوسش داشته باشي اما 
نتوني باهاش بموني خيلي سخته گريه کني
ولي بهونه نداشته باشي خيلي سخته
صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه خيلي سخته 
کسي که تمومه زندگيت رو به پاش ريختي
با بي رحمي تو چشات نگاه کنه بگه
: « دوستت ندارم »
خيلي سخته مجبور باشي سخترين چيزا رو 
تحمل کني خيلي خيلي خيلي سخته .
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت

هر خطش را سه مرتبه خواندم بعد آنرا تا نخورده روی یک دفتر
چسباندم . نامه تو چقدر خوشبو بود بوی گلهای رازقی را می داد
حرفهایت هم هنوز طعم عطر پائیز را میدهند.
گفته بودی عجیب دلتنگی دلم من هم برایت دلتنگ است...
پیش من هم غروب غمگین است...
پیش من هم طلوع کم رنگ است ...
خوشم آمد چقدر دانایی ...
حالی از حالم نپرسیدی ولی از پشت قاب دلتنگی زردیم را چقدر
زود فهمیدی.
دوریت کار دستم داده ، فاصله که میان ما کم نیست هیچ کس
روزگار و اقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست.
تو خود را جای من بگذار ...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 19:27 موضوع | لینک ثابت

سرنوشت سه دفعه بهت دروغ میگه؟!
اولین بار وقتی به دنیات میاره...
دومین بار وقتی عاشقت میکنه...
سومین بار هم زندگی رو ازت میگیره تا بفهمی همش خواب بود و بس..
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت

دستهایم را بگیر. یک دست، گرما ندارد. برای جاری کردن امید در جویبار تنم، به دستهای تو نیاز دارم. تو که می توانی همنفس من باشی. به تو نیاز دارم ، نه برای رفع نیاز هایم . برای آنچه نمی دانم و باید باتو باشم تا پی اش بگردم. دوجسم ، دو نگاه، دوقلب ایم. بیا حس مشترکمان را پیوند بزنیم ،به آبی امید.
من و تو
عشق ، امید
حس باهم بودن
زندگی یعنی این
امشب هر جا که هستی ، ماه را نظاره کن.دل آسمان را به نگاهی شاد کن. فرشته ها مدتهاست تو را منتظرند. فرشته ی من باش ، تا آسمانها را تسخیر کنیم. دستهایم را بگیر.
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 14:59 موضوع | لینک ثابت
من به یادت هستم
هر کجایی هستی
فصل گرما یا سرد
آنچه باید این است :
دوستت دارم من
تن می دهم به تو . به خوشبختی تو که برایم از هر چیزی ، حتی از نفسم هم مهمتر است. آبی ترین سلامها را پیشکش نگاهت می کنم. که همیشه، برای من سنبل زندگی های آسمانی اند. زمینی ترین عشقهایم را با مداد رنگی نفسهای تو می آرایم. خاطراتم رنگی اند. رنگ تو. رنگ اولین دیدار. رنگ اولین بار که دل می دهی. اولین بار که عاشق می شوی. قطره قطره گریه هایم ، تو را می بارند بر گونه هایی که گرمی اولین سرخ شدنهای دیدار نخست را برخودخواهند داشت.
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت

يک نفر...
يک جايی...
تمام روياهايش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر می کنه
احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هرگاه احساس تنهايی کردی
اين حقيقت رو به خاطر داشته باش
يک نفر...
يک جايی...
در حال فکر کردن به توست ![]()

گفت عشق چیست....؟؟؟
گفتم آتشی ..
گفت مگر آن را دیده ای....؟؟؟
گفتم نه در آن همچون شمعی سو خته ام...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت

انتظار
انتظار خیلی قشنگه توی چشمای زمونه
واسه اون کسی که قدر انتظارو خوب می دونه

من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد .
با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد .
اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست
از روزگار است...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 21:27 موضوع | لینک ثابت
خستگی افسانه ی زندگی در من است، گویی هزاران سال زیسته ام
چقدر شکسته ام،چه کوره راههایی پیمودم بی خستگی که دیگر فرصت افسوس هم برایم نمانده است
آلام خستگی من!
با تو، رها می شوم در لذتی جاوید و نهفته در بالش شراب شبهای تلخ تنهایی
دستت را می گیرم و گرمای قلبت را با تمامی وجود احساس می کنم
تنها ادامه می دهم، برای تو و نفوذ چشمهای آرام ات که مرا از خود بی خود می کند...
برای تو و تمنای بودن ات که مرا لحظه ای قرار نمی گذارد

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت
مي داني، دست و دلم مي لرزد وقتي اينگونه رو برويم مي نشيني و از حادثه ي فجيع ميانمان حرف مي زني.
نگاهم را از نگاهت مي دزدم که مبادا بخواني از عمق وجودم، که من چقدر تنهايم.
و تنهايي با من خو کرده است آنچنان که ديگر حتي توان تحمل تو را ندارم.
با تو در تاريکي شب ها خوابيدم،تنهاي تنها.
سيگار مي کشم
شراب خوردم
مست شدم،مستي ديگرم را از ياد بردم.
به راه افتادم.
حالا به جايي رسيده ام که اگر روبرويم بنشيني و در چشمان سياهم خيره شوي، هيچ چيز نمي يابي مگر زني ميخواره و مست که پاي تک تک صفحات سياه گذشته اش قي مي کند خاطرات خاکستري آن روزها را.
بعد از تو اگر با هر مردي بخوابم، هرگز طعم سکرآور قلب چنگال خورده ي اسب مست را از ياد نخواهم برد.
درنگ نکن! پياله را پر کن تا شوم از تهي سرشار.
گونه هايم با شراب لبهايي سرخ شده است که هيچ گاه از آن من نبوده اند.
بيا و بنشين روبروي اين مبتلاي جواب شده.
نگاه کن که چطور قدم مي زنم و سيگار مي کشم و فوت مي کنم و فکر مي کنم!!
دلم قرار نمي گيرد.
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت

من در بهار به کهنه دلم وعده میدهم
از لبها که به بوسه تر میشود
ازکوچه ای که در بن بست لبخند تمام میشود
از جوشش رنگین کمان روی خاک
من در بهار
با نغمه نگاه تو
بالهای قلبم را
پرواز میدهم...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت

انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست
اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست
اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست
اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست
پس با تمام وجود فرياد ميزنم
دوستت دارم طاهره جان
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 21:43 موضوع | لینک ثابت

فدای تو چه می کنی با سرنوشت؟ دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت...
نمیدونی بی تو چقدر تنگه برای دیدنت برای مهربونیات نوازشات
بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم براهته؟
یه قلب تنها و کبود هلاکه یه نگاهته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوست گلم دلم بد جوری هواتو کرده ولی تو نیستی!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 20:9 موضوع | لینک ثابت

وقتی که گریه ام می گیره دلم میگه مبارکه
قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بی کلک
وقتی که گریه ام می گیره یه آسمون بارونیم
اما به کی بگم خــــــــــدا من تو دلم زندونی ام
سرم وبالا می گیریم کسی جوابم نمی ده
خیلی شباست یه رهگذر به گریه هام نخندیده
چه روز و روزگاری منو یه دنیا بی کســـــــی
شدم یه مشت خــــــــــاطره یه کوره دلواپـــســــــی
می خوام تلافی نکنم حرمت دل رو می شکنن
دارن به جرم سادگیم چوب حراجم می زنن
تو این ولایت غریب دل مرده ها عزیزترند
قحطی عشق عاشقاست قلبای سنگی می خرند
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 19:17 موضوع | لینک ثابت
زندگي 3 چيز است
... اشكي كه خشك ميشود... لبخندي كه محو ميشود... و يادي كه در عالم فراموشي مي ماند




نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت

دلم گرفت ازنبود تو ، دلتنگم از دلتنگی تو ، تنهام از دوری تو ، تنها کارم مونده و شده چشم به راهی به رسیدن تو به دیدن تو به وصال تو ...
ولی تو نیستی به کدام طرف و راهها تو را جستجو کنم نمی دانم ... تنها کارم شده گوش سپردن به نوای ساز تو و دل باختن به پاکی نگاه تو ... ولی باز تو نیستی که مرا بخووانی ... حرف هایم را، وجودم را ، دلم را ، .... دلتنگ دیدن تو دلداده ام هستم ... دلم را به تو سپردم و رفتم و نفهمیدم که چگونه رفتم ... !!!!!!
ولی اکنون در راه بازگشتم ولی ولی باز هم تو تو مرا نخوانی رسیدنم به تو پوچ و محال است .... مرا بخوان ای الهه ناز تا به روح زندگیم به هستی ام به وجود خودم برگردم .... مرا به زندگی برگردان که زندگیه من در دست توست ....یک نشانه ایی یک ردپایی کوچک از خود نشان بده تا این یاس و نومیدی و تنهایی هام جلایی به خود گیرد ....
ای همه وجود من ، ای همه زندگی من .... تو عشق را به من دادی و زندگی بی تو برایم پوچ است چون
این زندگی بی عشق تو معنایی ندارد ای همه عشق من

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 18:24 موضوع | لینک ثابت
خیلی سختی کشیدم نمی خوام از دست بدمت
باز چه بگویم از احساسم که زبانم قفل است و قاصر از بیان احساسم به تو ...
خواستم که دوستت نداشته باشم .... خواستم که کسی دیگه رو تو زندگی و احساسم بگذارم ... خواستم همه زندگیم کسی دیگه بشه .... خواستم که بگم به کسی دیگه که دوستش دارم .... خواستم که بگم دیگه دوستت ندارم خواستم بگم که دیگه دوستت ندارم اما ، اما ، اما ....
اما دروغههههههههههه .............. اما نشد ...............
چون جای احساست جون جای عشقت چون جای پاکیت جای زلالیت تو وجودم تو قلبم مونده ....
آره دیوونه ، دیوونه وار دوستت دارم مثل قدیما... میدونم که دوستم داری .... می دونم می دونم
به خوابم می یای بدون این که فکرتو کنم .... صداتو میشنوم تو لحظه زمانی که درست سالهای قبلش لحظه شماری می کردم نشونه ایی از وجودیتت رو ببینم درست لحظه ایی که باورم نشد ....
به خوابم اومدی درست موقع هایی که فکرت نبودم یا خواستم که دیگه به هت فکر نکنم ولی هر وقت خواستم که به هت فکر نکنم بیشتر از همیشه به هت فکر کردم .... یکباری به هم لبخند زدی و رفتی ... یکباریم همین دیشب خواب دیدم حالت خوب نیست چون منم حالم خوب نیست ...
یک کاری بکن خیلی دوستت دارم خیلی بیشتر از اونی که فکرشو کنی .... زندگیم تو دست توئه و تو دست هیچ کس نیست ....
زندگیم دسته توئه ، حتی دسته خودم نیست ....
بیا به پاکی این عشق ، به تعهد ، به قسم ، به بزرگی خدا .... بیا که نشون بدیم عشقمون بزرگتر از این حرفاست ... بزرگتر از دنیا ... آره واقها بزرگتر از دنیاست چون تو ذهن هیچ کس این عشق نمی گنجه
چون این عشق ، عشق خداییه .... چون فقط خداست که تو ذهن نمی گنجه ....
عشق من ، هیچ کس نمی تونم عشق خودم خطاب کنم یا دوستش داشته باشم ... نمیتونم هر کسه دیگه ایی جزتو پاشو تو زندگیم بگذاره هم من هم اون بدبختیم چون قلبم با نفس های یکیه دیگه می زنه .... بیا خوشبخت بشیم با این عشق... بگو دوستم داری .... بگوووووووووو
می دونم دوستم داری عزیزم ....
به عشقت پایبند میمونم ... خیلی کردم خودتم میدونی ... یک قدم مونده اونم پیش پای توئه ... عزیزم آخرین قدمو بردار ... دیگه نمی کشم تنهایی ... میخوام وجودیتتو کنارم پشتم جلو چشمام حس کنم ... همیشه دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت .... یک کاری بکن یک کاری ... همه می گند تو که نمیخوای با کسی باشی پس عشقت کووووووووووو ........... بیا که بگم کجاست ....
عشق من کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟ نجاتم بده ..............
امیدوارم هر کس که عاشقی رو عذاب میده،خدا همین طور عذابش بده...
خیلی سختی کشیدم نمی خوام از دستت بدمت
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود
....كسي كه دوستش دارم ....
عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!
...دلم براي تو تنگ است ...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت
صبح فرا رسید و من هنوز در اعمـاق وجودم شب را احساس می کنم
گویی این سایهً نِکبت وار در ذهنم سایه می افکند هنوز ریسمان درد
را فراموش نکرده ام انگار نفس خشم سحرگاه اولین اشعه های
خورشید را احساس نمی کند روح سرکشم در کرانه های خلیج
همسفر خاطره هاست
آیا امروز هم سایبان شبم آن دیوار یخی است؟
آیا باد سرد و بی روح خود را برگبرگ شقایق می پراکند؟
آیا در صحرای چکاوکان عاشق بوی سرمـا جگر سوز است؟
ای روزگـار تــو آنقـدر صحنــهً زمـان را شکنجـــه دادی کـه از
تلاً لوهای آبشار جـــز قطرهً اشکی چیزی بر جای نمانده، ای
تند خوبان تو مرا در سنین نوجوانیم به خاک پسری و
ذرهً وجودم را خاکستر تبدیل کردی.

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام است.....آرام آرام
باورت می شود
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام
اما یک چیز را هرگز یاد نخواهم گرفت

"فراموش کردنت را هرگز یاد نخواهم گرفت"
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 21:53 موضوع | لینک ثابت

براي تو مي نويسم زيرا خود را از تو
و تو را از خویش گسسته نمي دانم و هر روز بيشتر از روز قبل تو
را به خودم نزديکتر احساس مي کنم با تو همدردم باتو همزادم
و با تو هم نفسم من براي تو مي نويسم که بودنت بهار
و نبودنت خزانی سرد است تويی که تصوير
حضورت صفحه ی بيرنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند
در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی مي کردم
تا مثل باران هر صبح برايت شعر مي سرودم
آن هنگام زمان را در گوشه ای جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم
و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم ای کاش باد بودم و همه عمر را در عبور مي گذراندم
تا شايد جاده ای دور هنوز بوي خوب پيراهنت را وقتی از آن مي گذشتی
در خود داشته باشد که مرحمی شود براي زخم هايم مهربانم بيا
و يک بار هم که شده از کناره پنجره ی دلم عبور کن.
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 22:20 موضوع | لینک ثابت

اینک که در کنارم نیستی و شانه هایم را خالی میبینم دوباره دل تنگی به سراغم خواهد امد و
باز مثل گذشته تنها تر از گنجشکی خواهم شد که بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته خسته و
پر از حرفهای نگفته است.....
با اینکه همیشه برای دیدن تو صبر کرده است در انتظار بوده است و همیشه برای دیدنت لحظه شماری
کرده است اما دیگر بهانه با تو بودن را میکند....
با اینکه انتظار طعم شیرین فاصله میان من و توست و برای این دو قلب عاشق و دو دلدار صادق همین
یگ لحظه دیدن نیز کافی است ...
اما باز این دل عاشق آرزویش این است که ارزویمان به حقیقت بپیوندد و دست در دست هم در سرزمین
عشاق از همه عاشق تر و از همه صادق تر قدم بزنیم...
این دل ساده و پر از احساس عاشقانه میخواهد با نوازشهای تو آرام گردد و تنها به این انتظار سرد
دلخوش نگردد...
هر چه عاشقانه تر برایت مینویسم انگار که دفتر عشقم متنهایش بی معناست و تمام احساسش همچو
برگ زرد خزان است ....
هرچه به سوی تو نفس زنان میدود باز احساس میکند که از ستاره ها نیز از تو دورتر است وتنها به
تجسمی از تصویر خیالی تو در ذهنش دلخوش است...
این دل دیوانه وار عاشق توست شاید مانند پروانه ای که وقتی از دور دستها شمعی را می بیند و محبوب
خود را می یابد و به دور او هزاران بار می چرخد و در سپیده دمان شمع از سوختن تمام میشود و پروانه
از سوختن شمع...
ولی نه دلی که عاشق توست نمی خواهد برایش شمع باشی یا نمی خواهد برایش همان پروانه عاشق باشی
فقط می خواهد برایش همدرد باشی....
این دل آرزو دارد تا برایش همیشگی باشی..آری این دل می خواهد عاشق واقعیش باشی ..یار وفادارش باشی..
کجایی؟ اکنون جای خالی تو را در کنارم احساس می کنم و زندگی را کابوسی بیش نمیدانم...
و ای کاش ای کاش می دانستی زندگی بدون تو و بدون حضور سبز تو یک لحظه نیز به کامم شیرین
نخواهد بود...
نازنینم در التهاب شنیدن ترانه گامهای تو هستم که به سوی من می آیی و عاشقم بر انتظارت آن لحظه
که تو را در کنار خود احساس کنم...
دوستت دارم تا همیشه....
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 22:17 موضوع | لینک ثابت
من هم در زمین فرشته ای دارم زیبا و بی بدیل
آن روز بی خبر از هر ماجرا به دیدارش رفتم
اشک ها ریخت و گریه ها کرد
با دلی شاد رفتم و با چشمانی اشکبار باز آمدم
خدا بر زمینیان خشم گرفته بود
و کم کم عذاب را بر اهل زمین نازل می کرد
فرشته ی من گفت این فرمانی است از آسمان
بر همه ی فرشتگانی که در روی زمین هستند
ای فرشتگان هر کجا هستید زودتر باز آیید
اینک وقت انتقام است
من به زودی طوفانی خواهم فرستاد
که حتی نوح را تصور آن طوفان نیست
آتش قهرم از زمین خواهد جوشید
وتا اوج آسمان حتی تا خورشید خواهد رفت
در طول تاریخ رسم بر این بوده که فرشتگان عاشق
بر روی زمین می آمدند و با عشق خود می زیستند
ولی اینک زمین محل امنی برای هیچکس نبود
و برای من هیچ عذابی بالاتر از جدایی از عشق نبود
و هیچ قهری بدتر از چشمان اشکبار فرشته ام نبود
من به هر عذابی حاضر بودم به جز عذاب دوری
وگرنه من خدا را به خاطر بهشت و جهنمش دوست داشتم
خدا را به خاطر خشم و مرحمتش دوست داشتم
خدا را دوست داشتم چون منبع سرشار عشق بود
اما حالا چی ؟ مگه فرشتگان میتوانند فرمان خدا را زیر پا بگذارند؟
فرمان خدا در هر شرایطی لازم الاجراست
و کسی را توان مخالفت نیست
فرشتگان به همراه عاشقان پیش هم گرد آمدند
و آن روز را که به روز گریه ی فرشتگان معروف شد
گریه و زاری ها کردند و ضجه ها کشیدند
و خدا را التماس کردند تا عذاب الهی همه را با هم شامل شود
و باز لطفی دیگر وباز فرصتی دیگر و باز خوشحالی بی حد
اینک بخشش خدا همه را شامل شده بود.
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت
کارم شده آوارگی ، رفتن به میخانه ها
بدمستی و دیوانگی ، نوشیدن پیمانه ها

دیشب خواب خوشی دیدم ، آنقدر خوش بود که آرزو کردم هرگز بیدار نشم .
خواب تو را دیدم .
تنها تو بودی و من بودم و دیگر کسی نبود .
حتی خدا هم خوابیده بود.
دیدم بال و پر داری ، آرام صدایم کردی و در کنارم فرود آمدی .
تنها صدای تو بود که به گوش می رسید ،
حتی رودخانه ها هم به خواب رفته بودند و صدایشان نبود .
بهم گفتی عزیزم من به پیشت باز خواهم گشت
و سخن ترا فقط من شنیدم و هیچ کس نشنید .
صدایت مثل همیشه ناز بود و قشنگ حرف می زدی ،
درست مثل ترانه های عاشقانه .
و من هم با شما ترانه خواندم و نسیم بیدار شده بود
صدایم و صدایت را به همه جا برد ،
به درختان ، به سبزه زارها ، به رودخانه ها ، به کوه و دشت ،
حتی به پیش خدا .
شب بود ، خواب بود ولی همه بیدار بودند ، همه به خاطر ما بیدار بودند .
آنگاه دستمو گرفتی منو به آسمان ها بردی خیلی بالا ، بالاتر از بلندترین کوه ها ،
بالاتر از ابرها ، به اون اوج اوج ، جایی که فقط نقطه ها بودند .
و تو بودی و من بودم و خدا بود . و به من گفتی که اینجا جایگاه من است
و من از اینجا ، صبح تا شب و شب تا صبح ، ترا نظاره می کنم .
من از خدا خواستم مرا نیز بال و پر دهد و مرا نیز جایگاهی دهد همان بالا
شب بود و خواب بود و من بودم و تو بودی و خدا و دگر هیچ نبود
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 20:14 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز به خاطر اینکه عشق من ( طاهره جون ) در شب به دنیا اومد
تصمیم گرفتم شب اپ کنم توی خونه تنها بودم یک کیک تولد گرفتم براش و
فیلم برداری کردم کادو هم یک عروسک خیلی خیلی خوشگل گرفتم
چون خیلی عروسک دوست داره ( اینو زن داداشم گفت ) یک عطر خوشبو هم
گرفتم براش خیلی عالی هست ولی اسمش رو نمیدونم دفعه بعد که اپ کردم
اسمش رو حتما میگم که شما هم بخرید و حالشو برید
شمع هفده سالگی رو از طرفش فوت کردم و دعا کردم که صد سال زنده باشه
خیلی دلم گرفته بود در نبودش براش تولد گرفتم خلاصه خودم و خالی کردم با گریه
خلاصه روز خوبی بود دوستان من از همین جا بهش میگم که تمام زندگیم
کسی نیست جزء تو طاهره جونم
ممنون از همه شما دوستان که اومدید و نظر دادید
بای بای
همگیتون رو خیلی دوست دارم
عاشق همیشگی تو محمد جواد
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 23:47 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY