سلام دوستان عزیز
دیگه چیزی به تولد عشقم نمونده این اولین تولد عشقم هست که
از اشنایی ما با هم میگذره ولی حیف که باید توی تنهایی براش تولد
بگیرم و من در حسرتش بسوزم منی که بدون اون میمیرم و کسی
رو به اندازه اون دوست ندارم خودش هم این مطلب رو میدونه
از شما دوستان گلم یک نظر خواهی دارم من چون زیاد برام
پیش نیومده که برای کسی که دوستش دارم کادو بخرم از شما
کمک میخوام که چیزی براش بخرم بیاد و نظر خودتون رو بگید
![]()
![]()
با تشکر از همه دوستان گل
ت. تولد عشقم ۳ / ۳ /۱۳۶۹
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت
به بنام معبود بهار و عشق و دلدادگی
بی بهانه سلام
بهار گواری وجودت نازنینت نازنین جواد با روزهای
مانده به اغاز چه می کنی ؟ راستی چرا هر چه می شمارم
تولدت نمی شود کاش می شد من تقویمم را ورق بزنم و
انوقت بگذریم .....
هر روز تولد توست هر وقت برگی می افتد مرغی بال
باز می کند غنچه سپید مریمی عاشق عکسش را در اب
برکه ای زلال می بیند و خود را نمی شناسد !!!
من کلبه خوشبختی تو را روزی با گلهای شوقم فرش خواهم
کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم
ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین
دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین
پروانه ات بودم مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه
بخواهی چه نخواهی در خانه ات خواهم ماند با
عاشق ترین لهجه ای که یک مجنون با وفا سالها زیر سایه
خورشید در صحرا اموخته است با سبد ارزوی در
حال رسیدن و سرخ ترین حس پرواز مرغی که می داند
هرگز نمی رسد نه تنها به تو بلکه به هرکس که روزی
ثانیه ای در این دنیا بوده به کسی که فرصت دارد هنوز هم
در این دنیا باشد و کسی که در تالار انتظار سرنوشت
شمارش معکوس خود را برای به دنیا امدن اغاز کرده
است .
تولدت را تبریک می گویم دیر نیست روزی که همه
تولدت رو به هم تبریک میگویند . نازنینی حرف
قشنگی برایم نوشت با یاد او برای تو می نویسم ::
لمس بودنت مبارک طاهره جان ![]()
![]()
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
به ای کاش شمع می توانست به جای جمع اب شود
قشنگترین تولد شاید شب اغازین بی دغدغه ماندن در گهواره هست
چرا که بعد از ان عمر سوختن و شریک شدن با اشک چون فواره است
و اخرش ارزوی رسیدن به نقطه ای در ان سوی سیاره است
گمان می کنم کسی هرگر تولد خود را نخواهد دید
زیباترین تولد ها تنها انهاییست که در رویا برای کسی می گیریم
و یا کسی برایمان می گیرد و من تمام خرداد
که نامش هم مثل ساکنانش مقدس است
برایت در جایی دور پست بوته های بی خار گل سرخ با دو سیب سرخ که
دراستانه افتادن به هم می رسیند و با شمعی که به جای من و تو اب می شودتولد خواهم گرفت
بذار یه چیزی بمونه بین من وبین خودت
فقط یه معنی ندار به خاطر تولدت
جواد
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت
من هرگز نگویم بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
بی تو مهتاب شبی نیست که گویم از آن کوچه گذشتم
گیریم باشد،شب مهتاب و ستاره های آسمان هم تماشاگر مهتاب
آن کوچه دل را چه کنم؟
بدان بی تو هرگز...

بی تو هرگز چه در دل تاریک شب،چه در مهتاب، و حتی در دل روشن روز
که خورشید را در آسمان خواهم داشت،گذر از آن کوچه محال است
همه تن چشم نخواهم شد،خیره نخواهم گشت
حتی اگر تمام تن چشم شوم،به چشم اعتمادی نیست
چشم زیبا پسندست و رسوا گر
چشم زیبا را عزیز می داند ولی دل آن چه برایش عزیز است، زیباست
دل من آهنگ قدمهای تو را می داند
پس با وجود دل،چشم را رخصت کاری نیست
با روی ماه تو شب من مهتاب است،کوچه بن بست نیست،عشق آزاد
است
و منُ و تو با هم از آن کوچه گذر خواهیم کرد
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 17:32 موضوع | لینک ثابت
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد .
از من پرسيد من را بيشتر دوست داري يا زندگيت را؟
گفتم زندگيمو، قهر كرد و براي هميشه رفت ...
اما هرگز نفهميد كه همه زندگيم بود!

میدونم محال با تو بودن و به تو رسیدن
می دونم که سخت حتی دیگه خواب تو رو دیدن
رفتنت مثل یه کابوس زندگیم مثل یه خوابه
تو کویر آرزو هام تو رو داشتن یه سرابه
رفتنی میره یه روزی من از اول می دو نستم
کاش نمی شدم خرابت،کاش می شد کاش می تونستم!!!
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 17:21 موضوع | لینک ثابت




لبخند چشم تو
در نگاه بی جان من
حرفهای دروغت را
انکار می کند

آسمان خاکستری آرزوهای بی روحم
دیریست در انتظار طلوع ماه چشمانت
رنگ آبی خود را 
لابه لای گذشت زمان 
از یاد برده است 

زندگی قماری است که برگ برنده آن عشق است
اما نه ! 
زندگی گذر از کویر بی آب و علف است
شاید هم گونه بر برف نهادن باشد
یا بر شاخه امید آویزان شدن
زندگی به تکه سنگی عشق ورزیدن است
به دره ای عمیق چشم دوختن
و در غم افسانه ای مردن است...





نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت

هيچ بهانه اي نيست براي ِ نوشتن ..!
ولي حالا که مي شه برايِ تو نوشت ، بهترين بهانه ای براي نوشتن...
خيلي دوست دارم خيلي زياد
براي تو مي نويسم که معني عشق و دوست داشتن شدی برای من
دوستت دارم دوستت دارم
بيش تر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم باتمام وجودم، با احساس پر از محبت
دوستت دارم بيش تر از آن چه تصور مي كني!
فقط دوستت دارم با معني بيشتراز دوست داشتن
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:41 موضوع | لینک ثابت

می خواهم از تو بنویسم
از تو
.....
تو که دلم را در نگاه پر مهرت زندانی کردی
بمان در کنارم در بهار باغ احساسم
چون بی تو باغ احساسم دیگر بهاری نخواهد بود
بمان با من
بمان که من می خواهم کنار قلب کوچک تو مانند گنجشک عاشق برای
زندگی کردنم آَشیانه ای درست کنم
بیا مانند ماه به شب
ما به هم عادت کنیم
بیا عاشق شدن را دوست داشتن کنیم
ای برایم مهربان ترین دل زندگی
من برای زندگی کردن تو را بهانه می کنم
تقديم به ساحل عشقم
طاهره عزیزم برای دیدنت لحظه شماری می کنم . عزیزم دلم برایت پر پر میزند
مراقب خودت باش نازنینم
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت
در يک روز بارانی با قدم تو می زدم
رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم
خيس شديم!
و هنوز باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئی رفتی و من به ديگر سو
خيس شديم!
..... و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم يا گريه کنم؟ زيرِ باران کدام خاطره را نگاه
دارم و کدام را بشويم؟
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت
هوا که ابري مي شود، به ياد تو مي افتم و دوباره دست و دلم مي لرزد. ديگر هيچ چيز را
نمي شنوم، فقط آهنگ محزون صدايت است که از صبح تا شب توي گوشم مي پيچد و رهايم
نمي کند.
فرياد مي زني و صدايم مي کني و من همه جا دنبالت مي گردم.
پشت ماه، دور ستاره ها، روي ابرها... اما هيچ کجا نيستي!
فرياد مي زني و من توي آسمان ها براي پيدا کردنت گم شدم... چرا اين طوري صدايم مي کني؟
چرا فرياد ميزني؟ چرا آهنگ صدايت پر از زمزمه ي تنهايي است؟
خودت مي روي و آخر هم هرچه دنبالت مي گردم نيستي. گاهي دست هاي مرمري ات را روي
ابر ها تکان مي دهي، با چشم هاي پر از اشکت، نگاهم مي کني و پلک مي زني... پاهايم مي
شکند و قبل از اينکه آرام آرام در انتظارم سنگ شوي، همانجا مي نشينم و از دور بقلت مي کنم.
نکند آنجا تنهايي بترسي...
من ديگر پاي دويدن ندارم، من ديگر خسته شدم، خسته تر از تو و چشم هاي تاريکت.آره گلم من
ديگرپاي دويدن ندارم، خسته تر از هميشه پشت ماه خوابم مي برد و هر روز صبح که چشم هايم
را باز مي کنم باورم مي شود که تو ديگر نيستي...
کاش يک نفر بگويد که حالا من بدون تو روي اين زمين چه کنم؟

دوستت دارم بیشتر از جانم که در سینه دارم . راضی به مرگ هستم اما
جدایی از تو هرگز طاهره جانم
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت
اما ای کاش
ای کاشی نبود وادما واسه خواسته هاشون میجنگیدن
کی میدونه چقدر سخته طعم رها کردن ادمای تنها توی ساختن ارزوهاشون
ای کاشکی که گفتنش جز درد اسیری چیزی نداره
گفتن ای کاش فایده ی نداره
ای کاش میتونستیم واسه نگفتن ای کاش بجنگیم تا
ارزوهامون خراب نشه
من به این باور رسیدم که ما خودمون سرنوشت خودرا انتخاب میکنیم
چه خواسته یا نا خواسته، فقط اینجاست که باید گفت ای کاش ....
توان این رو داشت که توی لحظات سخت امتحان این سرنوشت خود
انتخاب کرده انقدر زود جا نزد
به همان راحتی اشنائی
سلام بچه امیدوارم تونسته باشم وبلاگ خوبی در این مدت داشته باشم
امروز میخوام از حرف دلم صحبت کنم چیزی به تولد عشقم نمونده
و من میخوام از عشقم براتون بگم دیروز (۲۹ / ۲ / ۱۳۸۶ ) دیگه داشتم
دیوونه میشدم اخه خیلی وقت بود حتی صداشو نشنیده بودم زدم به سیم اخر
رفتم از بیرون بهش زنگ بزنم گوشی برداشتم اومدم شمار ور بگیرم پشیمون
شدم گوشی رو گذاشتم ولی دلم چیزه دیگه ای میگفت خلاصه دل بر مغز غلبه کرد
و دوباره برگستم زنگ بزنم شماره رو گرفتم........۰۱۷۳۴۲۲ ۲ تا بوق خورد
اره خودش بود طاهره جونم داشتم بال در می اورد سلام کردم اونم سلام کرد
تا خواستم باهاش صحبت کنم گفت که نمیتونه منم گریه امن گرفت و التماس کردم
گفت : تو رو خدا گریه نکن اصلا موقعیتم خوب نیست بعد به خاطر اینکه تابلو نشه
گوشی رو داد به خواهرش ( زن داداشم ) سلام کردم و غیره.........................
گوشی رو قطع کردم خیلی دلم گرفته بود یکی رو میخواستم که سرم رو بزارم روی
شونه هاش ولی تنها بودم اهنگ غمگین شادمهر رو گذاشتم و حسابی خودم رو خالی
کردم ولی بازم تو فکرش بودم وتا ساعت ۷ صبح نتونستم بخوابم من هنوز هم در
در انتظار فراقش هستم تا در اغوشش بگیرم
خیلی خوشحال میشم تا شما دوستان بیاید و بهم امید بدید
چون واقعا این روزها خیلی نا امید شدم و حالم خیلی خیلی خراب شده و نیاز به یک همدم دارم
ممنون از همه شما که به وبلاگ من سر میزنید
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت

پولهامو جمع کرده ام قلم مو و مقداری رنگ بخرم .
می خواهم نقاشی کنم ، اون طوری که دلم می خواهد ،
می خواهم خلاقیت خودم را نشان دهم ،
می خواهم همه چیز را از نو بکشم .
آسمان را آبی تر از آنچه هست و زمین را سبز سبز،
می خواهم خورشید را شمعی بکشم و زمین را پروانه ای و نور را به شکل قلب هایی که می بارد
تا هر کسی قلبی نورانی داشته باشد .
می خواهم عشق را رنگ تازه ای ببخشم ؛ قرمز مثل گرما و تب وسوز ،
سبز مثل حیات و زندگی ، آبی مثل آسمانی بودن .
خلاصه می خواهم عشق را رنگین کمانی بکشم که نه از اشک بارانی ،
بلکه از شور و شادی آسمانی بوجود آمده .
و تو را نیز می کشم ، زیبا تر از هر زیبایی ، اون طور که هستی ،
تا دلیلی باشی برای نزول فرشتگان .
رنگین با نور عشق ، مست از جام عشق ، زخمی از تیر عشق ، سوخته از سوز عشق .
و خودم را که از نقاشی ها پاک شده بودم دوباره خواهم کشید وتنها یک قلب خواهم کشید برای دوتامون ،
که هیچوقت جرات نکنی مرا ترک کنی .
یا هر دو با هم عاشق زندگی کنیم و یا هر دو باهم بمیریم .
اینطوری فکر نکنم هیچگاه مرا آزار دهی و خدا را هم خواهم کشید
تا داوری کند .
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 18:3 موضوع | لینک ثابت
![]()

يک نفر...
يک جايی...
تمام روياهايش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر می کنه
احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هرگاه احساس تنهايی کردی
اين حقيقت رو به خاطر داشته باش
يک نفر...
يک جايی...
در حال فکر کردن به توست
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت
آرزو دارم شبي عاشق شوي.
آرزو دارم بفهمي درد را.
تلخي برخوردهاي سرد را.
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.
مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من
نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 17:49 موضوع | لینک ثابت

چهار شمع به آرامی می سوختند.
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا
همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف
شمع صلح تمام نشده
بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم،
واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد.
برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم .
حرف شمع ایمان که
تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید
با اندوه گفت:« من عشق هستم.
توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم
مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها
حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین
کسان خود محبت کنندو عشق بورزند.
»پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
گفت: « شما که می خواستید
تا آخرین لحظه روشن بمانید،پس چرا دیگر نمی سوزید؟»
چهارمین شمع گفت:
« نگران نباشتا وقتی من روشن هستم، به
کمک هم می توانیم شمع های دیگر را
روشن کنیم. من امید هستم.
» چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت

گر دست نجیب تو کلید قفسم بود
عاشق تر از این بودم اگر عطر نفسهات
در لحظه بی هم نفسی هم نفسم بود
عاشق تر از این بودم اگر فاصله ها را
این ایینه شب زده تکرار نمی کرد
عاشق تر از این بودم اگر هق هق ما را
این سایه سرما زده بی خواب نمی کرد
عاشق تر از این بودم اگر وقت عبورت
ان سوی سکوت پنجره خواب نبودی
عاشق تر از این بودی اگر ثانیه ها را
اندوه فراموشی من تار نمی کرد
عاشق تر از این بودی اگر این دل ساده
اسرار مرا پیش تو اقرار نمی کرد
(خورشید چشمانت که طلوع می کند
گلستان قلبم در حسرت باران است..)
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 22:56 موضوع | لینک ثابت
شب فراق
شب كنار پنجره اي رو به خدا كردم و با صدايي بلند به خدا گفتم چرا عاشقان
چرا عاشقان مستحق تلخي دنيا هستن
ناگهان صدايي از درون دلم با صدايي لرزان به من گفت كه هيچ كس ارزش اين را ندارد
اي خدا مگر عاشقان ديگر توان اين را دارن
باز آن صدا گفت گر عاشقان توان اين را ندارن چگونه با صدايي رسا ميگويند عاشقن
باز گفتم آخر عشق كجا و تلخي جدايي كجا
اين باربا صدايي گريان گفت اگر جدايي نباشد؛اگر اشك نباشد اين عشق نيست
دگر نتوانستم چزي بگويم
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 22:24 موضوع | لینک ثابت

یه رازی هست میون ما
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت

عميق ترين درد زندگي مردن نيست .
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت
دلم براي کسي تنگ است
که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد
دلم براي کسي تنگ است
که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند
دلم براي کسي تنگ است
که تنم اغوشش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است
که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند
دلم براي کسي تنگ است. . .......
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت
ذهن باز هر در بسته اي را مي گشايد. اگر مي خواهيد ديگران راز شما را فاش نكنند نخست خود حافظ آن با شيد. پيش ازآانكه دست به اصلاح بزنيد مطمئن شويد كه مسائل را درست شناخته ايد. غصه خوردن برنداشته ها ، هدر دادن داشته هاست. آنچه با خشم آغاز مي شود با شرم پايان مي پذيرد. خنده بهترين راه رهايي از ترس و تنش است. با تضعيف قدرتمند نمي توان به ضعيف قدرت بخشيد. انسان بركه اي است كه بدون تغيير مداوم مرداب خواهد شد. اجازه ندهيد نا اميد ي هاي ديروز بر آرزوهاي فرداي شما سايه افكنند. زندگي يك بازتاب است هر چه بفرستيد همان برمي گردد. آنچه را كه نمي توان تغيير داد بايد تحمل كرد. از شكست درس عبرت بگيريد مغلوب آن نشويد. نفرت اسيدي است كه بيشتر به ظرف خود صدمه مي زند تا جايي كه برآان مي ريزيد. گرسنه هيچ وقت نان را بيات نمي بيند. مشكلي كه با پول حل شود مشكل نيست هزينه است. ترس هايتان را براي خود نگهداريد ولي شجاعت تان را با ديگران تقسيم كنيد. و بالاخره آگاه باشید که دل تنها با یاد خدا آرام می گیرد 
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت

به قد همه ی چشمای دنیا نگاه تو خریدارم همیشه
واسه عشقی که تنها به تو دارم توی تموم دلها جا نمیشه

اگه یه مویی از سر تو کم شه یه قطره اشک تو چشمای تو جمع شه
کسی به جز خودت پیدا نمیشه بتونه مرحم زخم دلم شه

بهت گفتم و باورت نمیشه مثه من کسی عاشقت نمیشه
مثه من کسی دیوونت نمیشه هوا دار و هواخواهت نمیشه

اگه یکی سر راه تو سبز شه بخواد از پیش چشمای تو رد شه
نمیزارم نگاهش به تو بد شه نمیزارم سر راه تو سد شه
نمیزارم دلت مال کسی شه واسه یه لحظه همراه کسی شه
نگو میشه که میدونی نمیشه دلت ماله منه جز این نمیشه
بهت گفتم و باورت نمیشه مثه من کسی عاشقت نمیشه
مثه من کسی دیوونت نمیشه هوا دار و هواخواهت نمیشه
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت
به رهایی سوگند ...!!!
واژه ایی در قفس است !
به رهایی سوگند ...!!!
قلب من در دستت ... یاد تو در قلبم ...!
اوج پرواز راها یی است ولی ... باورش در من نیست
که در این فاصله ها ...
یاد مهتاب به اندازه ی شبها
غم به اندازه ی شادی باشد
به رهایی سوگند ...!!!
من کلامم پی تو می گردد
پی جا پای تو در کلبه ی تاریک دلم
من به آغاز زمین نزدیکم .... و به پایانی دور ...
تشنه ی زمزمه ام.....
.... لحظه ها می گذرد ....
آنچه بگذشت نمی آید باز !
به رهایی سوگند ...!!!
که اگر می خندم خنده ام بی ثمر است !!!
و اگر می گریم گریه ام بیهوده است !!!
و فقط می گویم :
به رهایی سوگند :



((.................... دوستت می دارم ....................))![]()

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت
شب ...
سراسر سیاهی ...
یک فریاد بی صدا ...
و دیگر هیچ ...
این منم ...
من ...
آن یگانه بازیچه برای لحظه های کسالت بار خدا ...
و آن محکوم بی گناه شکنجه های ابدی سرنوشت ...

یک مشت خاک ...
هدیه ای بود جاودانه ...
از طرف آن معبود بی همتا ...
برای من که جز آسمان هدفی را نمی جستم ...
و جز پرواز رویایی را نمی پروراندم ...
و زندگی من ...
یادگاری بود از طرف سرنوشت ...
برای خدا تا با سیاه رنگ کردنش ...
لذت نقاشی را در وجودش تازه کند ...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت
یک لحظه نگاه ...
چند ثانیه لبخند ...
و آخرین حضور تو ...
پایان روزهای طلائی ...
طعم تلخ جدائی ...
و دل سپردن به خاطره ها ...
برای من ...
عمر در بر تو نفس کشیدن ...
دوام رویایی شیرین را داشت ...
که با طلوع آفتاب خوشبختی مردمان پایان یافت ...

و حال ...
فاصله دور از تو ماندن ...
وسعت کویری را داراست ...
که هیچگاه فرجامی ندارد ...
اینک ...
در میان آرزوهای گمشده خود ...
تنها تو را می جویم ...
تا شاید ... حضور تو ...
مرا به سوگندی ابدی رهنمون سازد ...
*** براي ابد مي سپارمت به روزهاي سپيد ...***
*** روزهايي كه بوي بهار عشق مي دادند ، روزهاي شكوفايي و شور ... ***
*** روزهايي كه من هنوز دلتنگ آنم و مي دانم كه هميشه يادگار مي ماند ... ***
*** مي سپارمت به روزهاي آبي آينده ... ***
*** روزهاي عاطفه و مهر ... ***
*** روزهايي كه شايد من دگر در آن نيستم ... ***
*** و باز آن روزها يادگــــــــــــــــــــــــــارمي ماند .. ***
*** گلهاي سپيد روزگارت جــــــــــاويد .. ***
*** آسمان عمرت آبي آبـــــــــي باد ... ***
*** اي سپيده روشن عـــــــــــــــشق ... ***
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت
دیگر چیزی به تمام شدنم نمانده ...
دیگر قدمی تا نیست شدن فاصله نیست ...
در نگاه زمستانی تو ...
در پی شاخه گلی بودن ...
حسرتی همیشگی است ...
و در جاده آرزوهای تو ...
همپای تو ماندن ...
انتظاریست سخت از این قدم های خسته ...
در چهاردیواری تنهایی ...
یک راه خروج بیشتر نیست ...
و آن معنایی جز پشت پا زدن به تپش های کهنه ندارد ...

در تقسیم غنائم سرنوشت ...
آن چه من و تو را سهم دادند ...
جز این نبوده است ...
رهایی ... تو
حسرت ... من ...
رویا ... تو
کابوس ... من ...
آرزو ... تو
دلتنگی ... من ...
با مرگ آرزو ...
آرزوی مرگ قلب شکسته را فتح می کند ...
و همسفر لحظه های تنهایی می شود ...
همسفر لحظه های تنهایی می شود ...
آرزو .. تو ...
دلتنگی .. من ...
دلتنگی .. من ...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 22:25 موضوع | لینک ثابت
در بی قراری های شبانه خود ...
همچنان می گریم ...
و در رویای نا تمامم ...
تو را می جویم ...
تویی که داشتنت چون آرزوی زندگی دست نیافتنی شده و ...
نداشتنت چون کابوسی هولناک همیشگی ...

تویی که بودنت چون شادی های کودکانه زودگذر است و ...
نبودت چون غم مادر ماندنی ...
و من ...
همچنان با رنج تنهایی شب را به پایان می برم ...
تا شاید ...
خورشید ...
برای یک بار هم که شده ...
به کام من طلوع کند ...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 22:23 موضوع | لینک ثابت

نمی دونم چرا ، ولی احساس می کنم
که تو همچون دریایی و من همچون قایقی هستم۰
که خود را در میان موجهای خروشان
دریای دل تو می بینم ۰ولی با این وجود، استوار در
جای خود ایستاده ام۰و به افق دورتر
از دست راس می نگرم۰که در این بین، در ذهن
اندیشه ای را مرور می کنم۰که چهار
چوب ان را از مهرو محبت و صفا و صمیمیت ،
ساخته ام۰که در ان از عشق بادبانیست ۰
و نسیم ملایمی که از سوی تو بلند می شود ، ان
را به حرکت در می اورد۰که مرا با
خود به ان سوی زندگی می برد۰ولی افسوس تند بادی،
کل ان چیزی را که با عشق در کنار
هم چیده ام ،از بین می برد ۰ و مرا با کلی خاطره،
در تنهایی فرو می برد۰
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت

همیشه برای اغاز باید دلیلی وجود داشته باشد.
حال انکه ممکن است، این دلیل روزنه نوری باشد که پایان راه
را نشان می دهد. با اغاز هر چیزی پایان ان هم در سرشت طبیعت
حک می شود . چه راه خود را به پایان برسانیم یا که نه .
در هر صورت این پایان است که منتظر ماست ، تا اغاز دیگر را
به ما نشان بدهد.در اخر این انتهاست که اغاز دیگر را می سازد.
اغازی که نهفته در اصل اتنهاست.
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت

عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت
بگذار با چشمهاي تو ببينم
بگذار در نگاه تو ذوب شوم
بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم
از ارزوهايت ترانه بسرايي
بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم
وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم
بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم
بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي
بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد
بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي اسماني در هم گره خورد
بگذار دلم براي تو باشد
بگذار دلت حالم را بپرسد ..
بگذار قلبم براي تو بتپد
بگذار آرزوهايم با تو باشد ...براي تو.....به خاطر تو.
بگذار خيال كنم"دوستم داري "
و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم


روزی هزار بار بر صفحه دل بنويس:ميان بود و نبودش تنها يک حرف فاصله است!
به همين سادگی! و من.... روز و شب جريمه سنگين رفتنت را پرداختم!
و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد، کسی نفهميد که
از باء بودنت ،تا نون نبودت فاصله تا بی نهايت بود

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت

حرفي براي گفتن نمانده 
وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي
وقتي تو نيستي چه بهانهاي براي گريه هست
وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است
وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب
وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت


من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم
اگر از ياد تو يادي نکنم میشکنم
بر لب کلبه ي محصور وجود
من ، در اين خلوت خاموش سکوت
اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم
اگر از هجر تو آهي نکشم
تک و تنها
به خدا مي شکنم، مي شکنم

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:15 موضوع | لینک ثابت

بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت
قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبد شكافي كند، من به آن مشكوكم ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند عبور هر گونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانيد روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند بايد هم قد باشند شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد در مجلس ختم من حتما گاز اشك آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضور يابم قبلا پوزش ميطلبم به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون من به صابون و پودر حساسيت داردم چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم ، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد. خدا تمام رفتگان را بيامرزد
اگر مي دانستي كه لحظه هاي حضورت ، تيك تاك ساعت زمان زندگي از كار باز مي ايستد
امواج طوفاني نگاهم را كه زير پلكهاي پراز اشكم پنهان است حس مي كردي
اگر مي دانستي كه صداي ضربان نفسهايت در قلب بيقرارم ، حكايت دلواپسي ها را نقش مي بندد
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 22:40 موضوع | لینک ثابت

پرسیدم از سرشک، که سرچشمه ات از کجاست؟
نالید و گفت: "سر" ز کجا "چشمه" از کجاست؟!
لبخند لب ندیده ی قلبم که پیش عشق:
هر وقت دم ز خنده زدم ، گفت: نا بجاست

از دریا پرسیدم :که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه
میخواهند؟چرا اینگونه پریشان و در به در سر به کرانه های
از همه جا بی خبر میزنند؟
دریا درمقابل سوالم گریست!امواج هم گریستند...
انوقت دریا گفت:که طعمه ی مرگ ... تنها ادمها نیستند...
امواج هم مثل ادمها میمیرند!و این امواج زنده هستند
که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به
گورستان سواحل خاموش میسپارند
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پرستو ها را به ارمغان بیاورم
![]()
![]()
![]()
![]()
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم
![]()
![]()
![]()
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم
![]()
![]()
![]()
![]()
دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم
![]()
![]()
![]()
دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
![]()
![]()
![]()
![]()
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم آرامش را در تو زنده کنم
![]()
![]()
![]()
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خستگی هایت بکاهم

بیا مثل دو کبوتر با مهربانی زندگی کنیم

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 22:17 موضوع | لینک ثابت
خدارو می خوام
نه واسه این که ازش چیزی بخوام خدارو میخوام نه واسه مشکل و حل غصه ام
خدا رو دوست دارم
نه واسه جهنمو بهشت خدارو دوست دارم نه واسه زیبا و زشت
خدارو میخوام
نه واسه خودم باشم یا برم خدا رو میخوام نه واسه روزهای تلخ آخرم خدارو میخوام نه واسه سکه و صد رویا محال
خدارو میخوام که فقط تورو نگهداره برام
خدارو دوست دارم واسه این که تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده خدارو دوست دارم چون عاشقارو دوست داره خدارو دوست دارم چون عاشقارو تنها نمی زاره خدارو دوست دارم چون که حواسش به منه خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه خدا رو دوست دارم چون من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم چون میدونه ما عاشق همیم

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 15:36 موضوع | لینک ثابت

نمیدونم چرا؟ ولی میخوام بنویسم!
نمیدونم چرا ولی میخوام داد بزنم
نمیدونم چرا ولی میخوام بگم که من زنده ام!
میخوام برای آخرین بارم که شده سعی کنم!
نمیدونم چرا ولی دلم برای خودم تنگ شده؟
هزاران متر فاصله بین ما رو گرفته
بین جسم و روحم
از خودم دور شدم ولی حالا پشیمونم!
خیلیه اگه آدم بخواد یه دفعه دیگه زندگی کنه بخواد زنده باشه
میخوام بگم پشیمونم!
میخوام بگم خالی شم ولی حیف!!!
حیف که دیگه دیره تو نیستی و من تو کوچه تنهایهای دلم دارم پرسه می زنم
تنهای تنها حتی دیگه صدای خش خش برگ ها با من قهر کردن
دیگه حتی خدا هم صدام رو نمیشنوه !
این تقدیر منه؟!
می خوام داد بزنم دوستت دارم
دوست دارم برای همه چیزایی که بهم دادی و ازم گرفتی؟!
















نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت

به ستاره گفتم دوستت دارم ,رفت پشت ابرا قایم شد 
به گل گفتم دوستت دارم , پژمرده شد ومرد
به اسمون گفتم دوستت دارم,ابری و سیاه شد
به دریا گفتم دوستت دارم,طوفانی و سهمگین شد
از وقتی چشمم تو چشمای تو افتاد ... یکم رفتم تو فکر!
اره میترسیدم بهت بگم دوستت دارم ... نگفتم و یه عمر دارم از درد دوریت میسوزم

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 23:30 موضوع | لینک ثابت

تو را در کدامین وادی عشق بجویم؟
در گلزار عاطفه شقایقهای عاشق از تو می گویند و لحظه های زیبای
با تو بودن را حس می کنند .
تو مرا از غریب بودن و غریبه شدن نجات دادی و نورهای عاشقانه وجودت را
به رویم تاباندی و دستهایم را پر از بوی عشق کردی ....
ای که بی تو مثال درختی بی بارم !
هر روز که طی می شود بیش از پیش وسعت بالهای
آبیت را در درون دریای بیکران نگاهت درمی یابم .
گویی حتی موجهای تلاطم نگاهت نیز آبهای مهربانی به ساحل نگاه من هدیه می دهند .
با تو می توان دستهای سرد زمستان رنج را با زنجیر عاطفه ذوب گردانید
با تو می توان برای تمام لحظات عاشق بود
ولی بی تو هر گز
همیشه به یادتم
توی آبیه نگاه تو یه دریا پنهووون
توی گرمای دل پاکت یه خورشید مهمووون
تو تاریکی شبهای من تویی مثل یه مهتاب

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت

کجایي اي يار قديمي
ديگه نيستي تا ببيني
ببيني دلم شکسته
جاي تو غربت نشسته
مگه قول نداده بودي
يه عمری پيشم بموني
اين رسم وفا نيست
دل شکستن که گنا نیست
اما تو دل نه شکستي
زدي قلبمو شکستي
نمی خوام بگم بمونی
اینو گفتم تا بدونی
رنگین کمانه من یه رنگه
زندگی بی تویه رنجه
دردی که دارو نداره
به تو مرهمی نداره
مرهم قلبهای خسته جای
تو غربت نشسته
یادت باشه رنگین کمان پاداشه کسی
است که تا آخرین قطر زیر بارون بمونه

دوستت دارم ![]()

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 23:3 موضوع | لینک ثابت



جای خالیتو می بینه ولی باز باور نداره ...











این شعر تقدیم به عشقم
دلم برای کسی تنگ است 
که چشمهای قشنگش را 
به عمق آبی دریا می دوخت 
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند 
دلم برای کسی تنگ است 
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد 
و پري دلم را با وجود خود خالي 
دلم برای کسی تنگ است 
کسی که بی من ماند 
کسی که با من نیست 

دلم برای کسی تنگ است
که بیاید 
و به هر رفتنی پایان دهد 
دلم برای کسی تنگ است 
که آمد 
رفت 
...... و پایان داد 
کسی .... 
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت
اومدم واسه زیارت تو چشاتو قبله کردی
شنیدی واست می میرم ولی باز حوصله کردی









اینکه با منی تو یا نه یه سوال نقره ای بود
پاسخش رو تو برای عالمی مسئله کردی









آسمون آرزوهام زیر هجرت تو لرزید
با جرقه نگاهت تو دلم زلزله کردی








تو جایی واسه غرور و التماس من نذاشتی
هر چی خواستم که بمونی طلب فاصله کردی








آخرش گفتم برای با تو بودن دیگه دیره
گفتی نه وقتش رسیده از خیانت گله کردی





























یک روز سرد برفی از درد مرده بودم
ای وای خاک عالم من گول خورده بودم
او بر سر قرارش آنروز توی سرما
با خود فریب آورد من عشق برده بودم
اینجا بمان می آیم بنشین و تا سه بشمار
هفتاد و هشت هشتاد تا صد شمرده بودم
می خواستم بمیرم آنقدر گریه کردم
این را به چشمهایم حتی سپرده بودم
آمد کنار نعشم زل زد به دستهایم
خشک است و سرد آری این بار مرده بودم



نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت
از من نپرس چقدر دوستت دارم اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ... از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ... هوای سرد اینجا رو دوست ندارم مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام 
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:36 موضوع | لینک ثابت
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد
گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي
در عرض یک دقیقه می شه یکی رو خورد کرد
در عرض یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت
در عرض یک روز می شه عاشق شد ...
ولی یه عمر طول می کشه تا کسی روکه دوست داری فراموش کنی
نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش....
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 23:27 موضوع | لینک ثابت
گرفته است. دلم گرفته است...
ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,
تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند .
مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام .
از اين همه تكرار خسته شده ام ,
چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم ,
چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم ,
چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم ,
ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار ميکند

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت
تواين عشق ورفاقت نداشتي توصداقت
همون عهدي که بستي خودت اونوشکستي
عجب حوصله داري که بازم گله داري
ولي اي گل نازم همينه همه رازم فداي توشدم
من نگفتم که فداشو فقط گفتم عزيزم توياردل ما شو
توهم رفتي زپيشم زدي تيشه به ريشه ام
که با چشم پرآبم حالا خونه خرابم
ميشينم سرراهت به اميد نگاهت
ميگم نامهربونم شدي ورد زبونم شدي
به پاي همه حرفهات نشستم ننشستي
ازاون زخم زبونات شکستم نشکستي
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت

چشمانم برای تو .... دیگه نمی خوام جایی رو ببینم ... به جز صورت تو ....
دستانم برای تو .... دستانی که نمی توانند تو را لمس کنند نمی خواهم .....
اشکانم برای تو ... چون نمی خواهم برای دیگری جاری شوند ....
قلبم برای تو .... چون تمام تپش های قلبم برای تو بود وبس ....
جسدم برای خاک ... چون از آن متولد شدم ... وبه آن باز خواهم گشت ...
گفته هایم برای تو .... چون فقط برای تو گفتم ...
عشقم برای تو ... چون دیگر نیستم تا عاشق باشم ....
خاطراتم را خواهم برد ... ودیگر چیزی از این دنیا .... از من نخواهد ماند ....
ودیگر چیزی ندارم که به کسی بسپارم .....
دوستت خواهم داشت ....
واین آخرین بار است که با چشمانی پر از اشک .....
با قلبی پر از آرزوهای بر باد رفته ....
با دستانی لرزان .... با آرزوهایی که همیشه برای تو داشتم .... نفس می کشم
بدرود ای زندگی ...............
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:52 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY