تبليغاتX
example: *(`'·.¸* عاشق دل سوخته *¸.· '´) *

*(`'·.¸* عاشق دل سوخته *¸.· '´) *

به سلامتی

 

 نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.


به سلامتی دیوار!

 نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.


به سلامتی دریا!

 نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.


به سلامتی سایه!

 که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.


به سلامتی پرچم ایران!

 که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.


به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.


به سلامتی نهنگ!

 که گنده‌لات دریاست.


به سلامتی زنجیر!

 نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستنش.


به سلامتی خیار!

 نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.


به سلامتی شلغم!

 نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.


به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش


به سلامتی پل عابر پیاده!

 که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !


به سلامتی برف!

 که هم روش سفیده هم توش.


به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.


می‌خوریم به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.


به سلامتی دریا!

 که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.


می‌خوریم به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه.


به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.


به سلامتی بیل!

 که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.


به سلامتی دریا!

 که قربونیاشو پس می‌آره.


به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

 که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.


به سلامتی عقرب!

 که به خواری تن نمی‌ده.
(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)


به سلامتی سرنوشت!

 که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.


به سلامتی سیم خاردار!

 که پشت و رو نداره.

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت


ابراز عشق

 

                            

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند  با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم  بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت


نمیدونم

نمیدونم چرا از خیس شدن زیر بارون می ترسیدم.

 هوا نشون میداد میخواد گریه کنه ولی هنوز نباریده بود٬ هنوز اشکهای پاکشو تقدیم آدمهای که هر کدوم با دغدغه های ذهنشون تو خیابون قدم میزدندنکرده بود. نمیدونم چرا انقدر این آدمها بی خیال تو خیابون قدم میزدند انگار از خیس شدن ترسی نداشتند٬ اما من....

بایه جور ترس میرفتم چون میترسیدم الان بارون شروع بشه و من خیس بشم. مدام نگاهم به آسمون بود و سعی میکردم از ترکیبشون حدس بزنم که الان میباره یا نه٬ اما نتونستم و اتفاقی که ازش ترس داشتم افتاد.

بارش شروع شد و من وسط خیابون بودم .اما انگار آسمون میدونست که من از خیس شدن میترسم واسه همین آروم میبارید که من خیس نشم و کم کم ترس من ریخت.

از اینکه زیر بارون بودم خوشحال بودم٬صورتم را رو به آسمون میبردم تا قطرات پاکش صورتم را بشوید.

چه مهربانانه محبتشو نثار زمینی ها میکرد


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 16:53 موضوع | لینک ثابت


کلاغ

 

                

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند.

 ناگهان کلاغی بر روی پنجره اشان نشست. . پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟

 پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟

 پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.

 بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟

 عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ.

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت.

 صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.

در آن صفحه این طور نوشته شده بود:

امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد.

 و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست

پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.

هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم

 و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم
 

كاش ما هم یه خورده از مهربانی پدر را داشیم

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت


 

                                                       پل هاي زندگي

                          

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد ...

كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد .

نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟ نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !

هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟

در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت


 

            

علاقه و محبت شدیدی که سابقا به تو ابراز می کردم
دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بیشتر میشود و هرچه تو را بیشتر می شناسم
به دورویی و دورنگی تو بیشتر پی می برم و
این احساس در قلبم جای می گیرد که بالاخره باید
از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که
روزی شریک زندگی تو باشم
اگرچه دوستی با برگها بهاری کوتاه بود ولی
بسیاری از اوراق و صفحات زندگی تو برای من روشن شده و مطمئن هستم که
جز تظاهر و دورویی چیز دیگری نیست
اگر دوستی ما سر بگیرد تمام عمر را
با پشیمانی خواهم گریست و اگرچه افسانه ی آشنایی ما غیر از این باشد از هم جدا
خوشبخت می شویم و حالا لازم است بگویم
این موضوع را هیچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش
این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است اگر
در صدد دوستی با من باشی بنابراین من از تو می خواهم
جواب نامه را ندهی چون نامه ی تو سراسر از
دروغ و تظاهر و خالی از هر گونه
محبت و علاقه است و تصمیم گرفتم برای همیشه
تو و یادگار عشقت را فراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمی توانم
دوستت داشته باشم و شریک زندگی تو باشم


حالا اگر می خواهی به علاقه و محبت من نسبت به خودت پی ببری نامه ای را که نوشتم دوباره یک خط درمیان بخوان.

<*ازت متنفر شدم طاهره*>


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 20:5 موضوع | لینک ثابت


پروردگار را

         پروردگار را

                       من همان پریشان حال همیشگی ام
                                                با چشمانی پر از اشک
           با قلبی آکنده از درد با دستی که
                                          همیشه به سوی درگاهت
                                                                دراز است
    ازین دنیای تیره و تار به تو پناه اورده ام
                                  پروردگارا یاریم  ده
                 و نگذار در باتلاق دنیا فرو روم
                                                      دلم برایت تنگ است
                               دستهایم
                                                         را بگیر.


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 3:14 موضوع | لینک ثابت


<<<asheghanehay man>>>.....<<<!!!!?!!!!>>>

 

 

هـــمـــه تـــن بــا تــو بـــودم بــا تــو مــانـدم
               کــجـایـی دلِ من که ایــنـجــا بــی تــو ماندم
                  گــذشـتـی از کــنـارم کــجــایــی ای دل مــن
                     مــنـم آن کــس که دل را بــر تــو بــاخــتـــم
                        کـجـا رفــتی چه شد برمن کجا بردی دل من
                           نــدارم عـادت که بــی تــو بـمـانـم ای دل من
تـــو را خـواهـــم که ای دل بــمــانــی بــا من
  کـــه بــر ایــن دل احــتــیـــاج دارم ای دل من
      چــه شـــد بــرمــن کـــجـا رفـــتــم کـجا بودم
         نــمـیـدانــم کــه بـا این دلکـجا رفـتـم کـجـا بودم
                  نـکـن گـــــریــه که ای دل بی تو من هـیچـم
                     تــو را خـواهــم کــه ای دل بــمانــی بـــا من
در ایـن عـالـم کــه ای دل بــــا تـو  چه کردم
  کجا بـردم کجا رفـتی کـه وای بر من چه کردم
      هـمیـن دانـم که بـا تـو بـودم کجا رفـتی نـمیدانم
          بـیـا بـرگرد ای دل تـو را خـواهـم ،بـمان با من
               بـیـا ای دل کـه بـا هــم در ایــن کـوچـه بـگردیم
                   هـمـیـن جـا درایـن کوچه در این تاریکی بگردیم


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 3:3 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 کفش هایم کو ؟!

 دم در چیزی نیست

 لنگه کفش من این جاها بود !

 زیر اندیشه ی این جا کفشی !

 مادرم شاید این جا دیشب

 کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق

 که کسی پا نتپاند در آن

 هیچ جایی اثر از کفشم نیست

 نازنین کفش مرا درک کنید

 کفش من کفشی بود

 کفشستان !

 و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت ...

 پای غمگین من احساس غریبی دارد

 شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد

 شست پایم به شکاف سر کفش ، عادت داشت ...!

 نبض جیبم امروز

 تند تر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب

 کوپن مرغش باطل بشود ...

 جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق

 که پی کفش ، به کفاش محل خواهد داد

 « خواب در چشم ترش می شکند »

 کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

 سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود

 « یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود »

 دوستان ! کفش پریشان مرا کشف کنید !

 کفش من می فهمید که کجا باید رفت

 که کجا باید خندید

 کفش من له می شد گاهی

 زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی

 توی صف های دراز

 من درین کله صبح ، پی کفشم هستم

 تا کنم پای در آن

 و به جایی بروم

 که به آن « نانوایی» می گویند !

 شاید آنجا بتوان ، نان صبحانه فرزندان را

 توی صف پیدا کرد

 باید الان بروم ،... اما نه !

 کفش هایم نیست ! کفش هایم ... کو ؟!

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 13:30 موضوع | لینک ثابت


ماه رمضان

 

 

 

                                     دوستان گرامی رمضان آمد

 

                        

 

                          درهاى آسمان در اولین شب ماه رمضان گشوده

 

                       می شود و تا آخرین شب آن بسته نخواهد شد

 

                                                 View Full Size Image

 

 

                                 تا سفره و نان بینی.... کی جان و جهان بینی ؟

 

 

 

                                       ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما

                                        بر بند سر سفره بگشای ره بالا

 

                                        ای یاوه هر جایی، وقتست که باز آیی

                                       بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا...

 

                        مرغت ز خور و هیضه، مانده‏ست درین بیضه

                              بیرون شو از این بیضه تا باز شود پرها

 

                                    بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر

                                 خوش با شکم خالی می‏نالد چون سرنا


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت


~~~///Yad GHereftam~~///

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...


 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 4:41 موضوع | لینک ثابت


 

                   

               برای دست نوشته های من در وصف مادر به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت



report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

JavaScript Codes